مثل این که این جا شده واسه این که سالی یه بار بیام پست بزارم و برم. خیلی وقت بود نیومده بودم. شاید خیلی حرف پنهانی ندارم که تو این وبلاگ مثلا یواشکی بزنم. الانم داشتم یه سی دی درسی واسه دختری نصب می کردم که هوس کردم بیام این جا. دختری  خرداد نه سالش تموم شده قدش ۱۴۸. سینه هاش متاسفانه کمی بزرگ شده که نشونه شروع بلوغه .امیدوارم خیلی زود پیش نره..................

در آستانه ی 35 سالگی

این وبلاگ رو وقتی ۲۸ ساله بودم شروع به نوشتنش کردم. وقتی داشتم سی ساله می شدم کلی زجه موره کردم و حالا در آستانه ی سی و پنج سالگی ام. به همین زودی ولی نه به همین راحتی.

و اما از دستاوردهای این پنج سال:

۱-تغییر نوع کار(نه محل کار)

۲-یه دختر کلاس سومی شاد و خوشگل که کلی با سواده.

۳-تعویض خونه و..................

 

 

تفاوت

یه وقتایی از این همه تفاوتی که من و شوشو با هم داریم کلی غصه می خورم. یعنی کلا علاقه مندی هایی که ما داریم با هم خیلی متفاوته. موندم زمان بازنشستگی می خوایم چه کار کنیم.

جالبه برام كه خيلي چيزايي كه بايد يادت باشه،يادت نيست اونوقت يه چيزايي رو تعريف مي كني كه  به هيچ وجه من كه به قول خودت رنگ جورابت تو خاستگاري يادمه،يادم نمياد.

شايد براي تسكين اعصابت براي خودت به سري خاطرات رو ديليت مي كني،يه سري خاطرات رو هم تحريف مي كني، خوش باشي عزيزم.

ديشب يكي از دوستان مطلب قشنگي تو فيس بوك گذاشته بود:

فقط پسري مي تونه با همسرش مثل يك شاهزاده برخورد كنه كه در دامن يك ملكه بزرگ شده باشه.

البته بايد اضافه كرد كه وقتي همسرش لياقت اين برخورد رو خواهد داشت و مشكلي براي اون زندگي به وجود نمياد كه اونم تو دامان يك ملكه ديگه بزرگ شده باشه.

به عبارتي: كبوتر با كبوتر باز با باز، كند همجنس با همجنس پرواز.

امروز بعد چند سال تونستم با يكي از اساتيدم تماس بگيرم و روز معلم رو بهش تبريك بگم. كلي روحيه گرفتم. كلي از بچه هاي هم دوره اي ما تعريف كرد.

از اونجا كه هروقت از چيزي ناراحتم ياد اين صفحه مجازي مي افتم ديگه تازگيا روم نمي شد پستي توش بگذارم. گفتم امروز رو توش ثبت كنم.

همه چيز مثل سابق ادامه داره و آدمها همونن كه بودن فقط من كمي عوض شدم. البته ذاتم عوض نشده رفتارم عوض شده.

اينم از احوالات ما بعد از اين زمان طولاني...............

باج گيري

دختري بين حرفاش مي گفت، فلان دوستم فقط به خاطر پف فيل بامن دوسته. هروقت من پف فيل دارم زنگ تفريح باهام مياد. بچه خبر نداره كه تو اين مملكت اگه باج ندي....................

شايد فكر كنين منظورم تو ادارات و.......نه اينا خيلي دردآور نيست، پدر و مادر به بچه باج مي دن، زن و شوهر بسته به اينكه كدوم باج گيرن به هم باج مي دن.........خواهر و برادر و...........................

ولي نازمنگولا به كسي باج نميده حتي اگه طرف رو خيلي دوست داشته باشه، حتي اگه دلش خيلي بشكنه ولي ترجيح مي ده خودشو گول نزنه. عشق و محبت خريدني نيست.

مي خواستم يه سوالي ازتون بكنم. آيا به نظر شما صداقت خوبه يا بد؟

من تا حالا ضربه هاي زيادي از صداقتم خوردم. ولي بازم هر چي فكر مي كنم نمي تونم دروغ بگم به خصوص به شوشو. شايد منظور من يه چيزي فراتر از صداقت باشه. كوچكترين موضوعي رو تا بهش نگم دلم آروم نمي گيره.

 

يه وقتاييه كه بيشتر از هميشه احتياج به كسي داري كه حمايتت كنه. يكي كه موقعيتت درك كنه. نمي دونم توقع خيلي زيادي بود كه تو اين سه هفته بيشتر حواسش به من باشه. بيشتر تحملم مي كرد.

امروز كه با مامانم صحبت مي كردم مي گفت هر وقت من شما رو با هم ديدم اين چند هفته با هم مشكل دارين. ديدم راست مي گه درست تو اين سه هفته من حوصله نداشتم و شوشو هم كم نذاشته برام. به خصوص همون چند باري كه آخر هفته با هم رفتيم خونه مامانينا.

حالا مامان هم كه زورش به من مي رسه، حتي اگه ته دلش حق رو كمي به من بده ولي از من توقع داره كوتاه بيام.

 به هر حال من موندم و كلي غصه، مي دونم كه بايد كلي خدا رو شكر كنم كه اتفاقي كه براي مامان افتاد به خير گذشت ولي خوب كلي ته دلم دپرسم. آخه واقعا مامانم هميشه تو زندگيم نقش پررنگي داشته و بعد از ازدواجم هم همه جوره حمايتم كرده. خوب مريضي يك مادر جدا از اين مسائل هم براي بچه دردآوره چه برسه واسه من.

نازمنگولا خودشيفته

امروز كلي به خودم مي بالم كه تو اين دوازده سالي كه كار كردم هيچ وقت تظاهر به كار كردن و.....، نكردم. هيچ حرف زوري رو تحمل نكردم و سرمو جلوي كسي خم نكردم،پاچه خواري و......نكردم. خدا رو شكر كه كمكم كرد و هيچ وقت تو كارم اشتباهي نبوده كه بخوام شرمنده بشم. زيزآب كسي رو نزدم. سعي كردم دل كسي رو نشكونم...........................