وقتي امروز تا اداره بند كفشامو نبسته بودم و وقتي هم رسيدم ديدم مقنعه ام رو پشتو رو سرم كردم تازه فهميدم بعد ۵ سال و نيم مادر شدم.
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 9:6  توسط نازمنگولا
|
چقدر بده كه آدم كلي خسته باشه و هيچوقت كسي بهش خسته نباشيد نگه.

+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 10:20  توسط نازمنگولا
|
ديشب رفتيم فيلم كتاب قانون سينما اريكه. به نظر من كه محشر بود. خيلي قشنگ در قالب طنز برخي مشكل هاي فرهنگي ما رو "از جمله روابط عروس و مادر شوهر"نشون مي داد. البته آخرش كمي اشك همه رو دراورد. به نظر من ديدن اين فيلم رو از دست ندين.
+
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 9:36  توسط نازمنگولا
|
۱-دخترکم تو رو خدا کودک باش. برای بزرگ شدن خیلی وقت هست.
۲-یکی از آرزوهای من این بود که دختری داشته باشم که با هم برقصیم. اما دختری در رقص سبک خودش رو داره. یه روز عربی یه روز باربی .............حالا تو مهدشون کلاس رقص دارند ببینم مربیشون می تونه کاری بکنه. خلاصه اینکه تو رقص آبمون تو یه جوب نمیره. الان داشتیم با هم می رقصیدیم می گه دستتو طرف من نگیر. اینجوری نکن
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 10:19  توسط نازمنگولا
|
امروز به این نتیجه رسیدم که مدرسه دختری باید نزدیک خانه باشد وگرنه یکروز که تو مریض می شوی دختری هم باید مدرسه نرود. عقب افتادن از درسش یک طرف. غرو لندهایش یک طرف دیگر. از وقتی بچه دار شدم ترجیح می دهم هنگام مریضی در اداره استراحت کنم تا در خانه.

+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 0:14  توسط نازمنگولا
|
برای چندمین بار امروز این صفحه رو باز می کنم. حرف زیاد دارم ولی بازم نمی دونم چی بنویسم.......
+
نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 17:28  توسط نازمنگولا
|
۱-مگه مي شه اين همه صدا رو نشنيده گرفت ...........
۲-دختري به من و باباش التيماتوم داده كه عاشق كس ديگه اي جز همديگه نشيم. مي گه آخه من چي كار كنم بدبخت مي شم اگه شماها عاشق بشين.
۳-از فردا دختري به پيش دبستاني مي رود.
۴- بعد از ۵ سال كه تو محل كارم پاركينگ داشتم دو هفته اي مي شه كه با برنامه ريزي مسئولين محترم پاركينگ ندارم. اين در حاليه كه بايد دختري رو هم با خودم بيارم وگرنه ماشين نمي آوردم. حالا دختري مي گه مامان فال حافظ باز كردم حتما بهت پاركينگ مي دن.
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 9:33  توسط نازمنگولا
|
با ديدن اين شعر در ديوان فروغ برگشتم به حداقل ۱۵ سال پيش. خيلي اين شعرو دوست داشتم ولي الان برام يه معني ديگه اي داره. اين روزها خيلي خسته ام. جسما روحا................
دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره او
اینهمه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت
حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است
همه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
دید در نقش فروزنده او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر
زن پریشان شد و نالید که وای
وای این حلقه که در چهره او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه بردگی و بندگی است
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 12:3  توسط نازمنگولا
|
امروز بيش از پيش به خانمهاي خانه دار حسرت مي خورم. چرا من بايد با اين فشار پايين به جاي رختخواب پشت ميز بشينم
خدايا پيش زمينه هاي خانه نشيني ما رو فراهم كن
بابا بسه ديگه ۱۰ سال كار. دلم يه كاري مي خواد واسه خودم باشه. شده يه ساندويچ درست كنم بدم دست مردم سير شن.
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 10:39  توسط نازمنگولا
|
پس نوشت: وبلاگ دختری با عکسهای جدید به روز شد.
اندك بهبودي در روابط بين خودم و بعضي ها
ايجاد شده. خيلي دوست دارم باور كنم كه كاسه اي زير نيم كاسه نيست. من كه مثبت به اين مسئله نگاه مي كنم مگر اينكه گذشت زمان چيز ديگري را ثابت كند. ولي احتياط را رها نمي كنم.
+
نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 13:5  توسط نازمنگولا
|