دختر كوچولوی صاحبخانه از آقاي " كي " پرسيد:
اگر كوسه ها آدم بودند با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟
آقای كي گفت : البته ! اگر كوسه ها آدم بودند
توی دريا براي ماهيها جعبه های محكمي ميساختند
همه جور خوراكي توی آن ميگذاشتند
مواظب بودند كه هميشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهی های كوچولو را هم داشتند
برای آنكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد
گاهگاه مهماني های بزرگ بر پا ميكردند
چون كه
گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است !
برای ماهی ها مدرسه ميساختند
وبه آنها ياد ميدادند
كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند
درس اصلي ماهيها اخلاق بود
به آنها مي قبولاندند
كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار برای يك ماهي اين است
كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقديم يك كوسه كند
به ماهی كوچولو ياد ميدادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند
و چه جوری خود را برای يك آينده زيبا مهيا كنند
آينده يی كه فقط از راه اطاعت به دست ميآييد
اگر كوسه ها ادم بودند
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت
از دندان كوسه تصاوير زيبا و رنگارنگي مي كشيدند
ته دريا نمايشنامه به روی صحنه ميآوردند كه در آن ماهي كوچولو های قهرمان
شاد و شنگول به دهان كوسه ها شيرجه ميرفتند
همراه نمايش آهنگهاي محسور كننده يی هم مينواختند كه بي اختيار
ماهيهای كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند
در آنجا بي ترديد مذهبی هم وجود داشت
كه به ماهيها می آموخت
"زندگي واقعي در شكم كوسه ها آغاز ميشود"
برتولت برشت
+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 11:6  توسط نازمنگولا
|
توي اين جنگ اعصاب يه خبر خوش كلي حال ما رو بهتر كرد، انشاله دارم عمه مي شم

خدا به زودي دل هممونو شاد كنه
+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 13:21  توسط نازمنگولا
|
حتي اگه بشه خراب كرد،فكر درست كردن بعدش رو كردين؟
تا وقتي اين همه آدم صدقه بگير و خريدني تو مملكت داريم آيا اميدي به بهبود هست...............
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 11:6  توسط نازمنگولا
|
سلام امیدوارم همه خوب باشید. ما مسافرتیم ...................................
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 13:1  توسط نازمنگولا
|
پس نوشت:كم كم يه كسايي منو دوست مي دارن
تو اين جاي جديد هيچ كس منو دوست نداره جز آبدارچي و خدماتيمون.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 9:30  توسط نازمنگولا
|
كار شوشو هم درست شد و ما انشاله دو هفته ديگه يه مسافرت ۱۵ روزه داريم.

فقط دعا كنيد مريض نشيم.
محل كارم هم عوض شد. حالا روم نمي شه بهشون بگم من دو هفته مرخصي دارم
.
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 11:34  توسط نازمنگولا
|
ويزاي من و دختري آماده شده و انشاله ماه آينده مسافريم. شوشو بعد از ما اقدام كرده و هنوز جواب نيومده. اميدوارم كه ويزاش درست بشه، نگين من شوهريما

خوب سختمه با يه بچه بلندشم برم ديار غربت.
راستي دو تا از دندوناي دختري افتاد. زود نيست؟ متولد ۱۶ خرداد ۸۳.يعني هنوز ۵ سالشم نشده
پس نوشت: امروز دوستي مشخصاتي از وامهاي طرح زمرد رو بهم گفت. بهش گفتم حتما اشتباه مي كنه. از سر كنجكاوي رفتيم شعبه بانك تجارت و سوال كرديم. كلي خنديدم. خدايي ديگه اين علما ما رو اشتباه گرفتن. ۷ ميليون پول ميارين بانك سپرده ۵ ساله مي كنين با نرخ ۹ درصد، بعد بهتون ۷ ميليون وام مي دن با نرخ ۱۲ درصد۵ ساله
. به پولتون هم تو ۵ سال دست نبايد بزنين. وقتي خانمه ديد
+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 11:44  توسط نازمنگولا
|
ديروز جاتون خالي رفته بوديم يه تور يك روزه درياچه شورمست. خوش گذشت. طبيعت بسيار قشنگي داشت. امروز بعد از ظهر فرصت كنم عكسها رو مي گذارم تو وبلاگ دختري. جالب بود جز ما سه تا خانواده اي كه دوست بوديم همه مجرد و كم سن. ميانگين سني تور ۲۴ سال بود. تنها بچه تور هم دختري و تنها پدر و مادر تور من و شوشو بوديم
دختري كه حسابي با پسرا كيف كرد. به قول خود پسرا كه مي گفتن ما مي خواستيم مخشو بزنيم اون مخ هممونو زد. اميدوارم بزرگ هم بشه زرنگ باشه و به مامانش نره. البته من خودم تو سن دختري بودم همينجوري بودم ولي با تربيتي كه مامانم منو كرد بزرگ كه شدم فكر كردم پسرا لولوان. الانم داره رو دختري كار مي كنه ولي اميدوارم موفق نشه
ولي خوب چون دختري بود من و شوشو اصلا پيش هم نشستيم. يه خورده دلم گرفت از اين موضوع.
البته شوشوام چون از قبل گفته بود چند روز بريم شمال و بنده هم كه مدير برنامه هاي ايشون هستم به خاطر هواي نامناسب هفته گذشته براي مسافرت برنامه ريزي نكردم سعي داشت كه توي تور زياد بهش خوش نگذره تا درس عبرتي بشه براي بنده تا از اين به بعد روي حرفش حرف نزنم
بابا مردم مرداي قديم فوقش مي زدن يه بادمجون پايين چشم خانومشون دربياد بعدشم قربون صدقه اش مي رفتن ديگه مثل مرداي امروزي مثل بچه ها ادا اطوار در نمي اوردن
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 13:37  توسط نازمنگولا
|
ديشب مهموني خونه
عطيه جون بوديم به همراه
"من" و "تو" عزيز.
البته قرار بود عطيه جون خيلي به خودش زحمت نده ولي خوب حسابي به همراه عمو رضا زحمت كشيده بودند.
ديناي شيطون بلا هم كه حسابي شيرين و شيطون شده بود وااااااااييييييي دلم مي رفت با مامان عطي گفتنش.
خلاصه بچه ها كلي هم ما رو شرمنده كردند و دختري حسابي خوشحال شد و يه ببعي خيلي ناز از "من" عزيز كادو گرفت با يه باربي خوشگل از خاله عطيه. ديگه با خوردن هندوانه و توت فرنگي كه خيلي خيلي دوست داره حسابي كيف كرد.
راستي تو مهموني وقتي كه ديگه دينا گلي حسابي چسبيده بود به مامانش عمه خانم گلش رسيد و از اون به بعد كلي با بچه ها بازي كرد.
دختري هم اونجا به من گفت كه مامان عمه دينا از اوناست كه من مي گم خيلي خوشگله.
وقتي هم رسيديم خونه گفت: مامان كاش عمه من هم زنده بود خوش به حال دينا
(خواهر شوشو ۱۱ سال پيش تو سن ۱۷ سالگي تو تصادف فوت كرده)
حالا خودم هم با ديدن عشق مرجان جون به دينا پيش خودم مي گفتم يعني مي شه منم عمه بشم.
هنوز كه عمه نشدم دلم براش ضعف مي ره.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 14:47  توسط نازمنگولا
|
۱-اول صبحي،روز اول هفته، كلي لالا دارم. ديشب مهمون داشتم. تا يك نصف شب.
۲-اگه مي خواستم اينجا بمونم بايد يه حالي به احوال رئيسمون مي دادم. ولي خوب ما كه انشاله داريم مي ريم. 
۳-اين روزها همش منتظرم. انتظار خيلي سخته
(واسه خودم
)
۴-هر چي من مي خوام خودمو بزنم به اون راه و بگم به به همه چي اوكيه انگار خدا نمي خواد من دچار توهم بشم و تند و تند مسائل قديمي يادآوري مي شه.
۵-دختره ديوونه صبح جمعه زنگ زده كي مياين خونه ما عيد ديدني. نهار بلند شين بياين و............وقتي تو علي رقم اينكه عصر و شب مهمون داري و كلي كار موافقت مي كني كه برين مي گه فلاني زنگ زده ما رو دعوت كرده خونشون واسه نهار.
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 10:22  توسط نازمنگولا
|