تبليغاتX
نازمنگولا
 
ديشب يكي از دوستان مطلب قشنگي تو فيس بوك گذاشته بود:

فقط پسري مي تونه با همسرش مثل يك شاهزاده برخورد كنه كه در دامن يك ملكه بزرگ شده باشه.

البته بايد اضافه كرد كه وقتي همسرش لياقت اين برخورد رو خواهد داشت و مشكلي براي اون زندگي به وجود نمياد كه اونم تو دامان يك ملكه ديگه بزرگ شده باشه.

به عبارتي: كبوتر با كبوتر باز با باز، كند همجنس با همجنس پرواز.

نوشته شده توسط نازمنگولا در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 |
 
امروز بعد چند سال تونستم با يكي از اساتيدم تماس بگيرم و روز معلم رو بهش تبريك بگم. كلي روحيه گرفتم. كلي از بچه هاي هم دوره اي ما تعريف كرد.

از اونجا كه هروقت از چيزي ناراحتم ياد اين صفحه مجازي مي افتم ديگه تازگيا روم نمي شد پستي توش بگذارم. گفتم امروز رو توش ثبت كنم.

همه چيز مثل سابق ادامه داره و آدمها همونن كه بودن فقط من كمي عوض شدم. البته ذاتم عوض نشده رفتارم عوض شده.

اينم از احوالات ما بعد از اين زمان طولاني...............

نوشته شده توسط نازمنگولا در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 |
دختري بين حرفاش مي گفت، فلان دوستم فقط به خاطر پف فيل بامن دوسته. هروقت من پف فيل دارم زنگ تفريح باهام مياد. بچه خبر نداره كه تو اين مملكت اگه باج ندي....................

شايد فكر كنين منظورم تو ادارات و.......نه اينا خيلي دردآور نيست، پدر و مادر به بچه باج مي دن، زن و شوهر بسته به اينكه كدوم باج گيرن به هم باج مي دن.........خواهر و برادر و...........................

ولي نازمنگولا به كسي باج نميده حتي اگه طرف رو خيلي دوست داشته باشه، حتي اگه دلش خيلي بشكنه ولي ترجيح مي ده خودشو گول نزنه. عشق و محبت خريدني نيست.

نوشته شده توسط نازمنگولا در سه شنبه هشتم آذر 1390 |
 
مي خواستم يه سوالي ازتون بكنم. آيا به نظر شما صداقت خوبه يا بد؟

من تا حالا ضربه هاي زيادي از صداقتم خوردم. ولي بازم هر چي فكر مي كنم نمي تونم دروغ بگم به خصوص به شوشو. شايد منظور من يه چيزي فراتر از صداقت باشه. كوچكترين موضوعي رو تا بهش نگم دلم آروم نمي گيره.

 

نوشته شده توسط نازمنگولا در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 |
 
يه وقتاييه كه بيشتر از هميشه احتياج به كسي داري كه حمايتت كنه. يكي كه موقعيتت درك كنه. نمي دونم توقع خيلي زيادي بود كه تو اين سه هفته بيشتر حواسش به من باشه. بيشتر تحملم مي كرد.

امروز كه با مامانم صحبت مي كردم مي گفت هر وقت من شما رو با هم ديدم اين چند هفته با هم مشكل دارين. ديدم راست مي گه درست تو اين سه هفته من حوصله نداشتم و شوشو هم كم نذاشته برام. به خصوص همون چند باري كه آخر هفته با هم رفتيم خونه مامانينا.

حالا مامان هم كه زورش به من مي رسه، حتي اگه ته دلش حق رو كمي به من بده ولي از من توقع داره كوتاه بيام.

 به هر حال من موندم و كلي غصه، مي دونم كه بايد كلي خدا رو شكر كنم كه اتفاقي كه براي مامان افتاد به خير گذشت ولي خوب كلي ته دلم دپرسم. آخه واقعا مامانم هميشه تو زندگيم نقش پررنگي داشته و بعد از ازدواجم هم همه جوره حمايتم كرده. خوب مريضي يك مادر جدا از اين مسائل هم براي بچه دردآوره چه برسه واسه من.

نوشته شده توسط نازمنگولا در شنبه چهاردهم آبان 1390 |
امروز كلي به خودم مي بالم كه تو اين دوازده سالي كه كار كردم هيچ وقت تظاهر به كار كردن و.....، نكردم. هيچ حرف زوري رو تحمل نكردم و سرمو جلوي كسي خم نكردم،پاچه خواري و......نكردم. خدا رو شكر كه كمكم كرد و هيچ وقت تو كارم اشتباهي نبوده كه بخوام شرمنده بشم. زيزآب كسي رو نزدم. سعي كردم دل كسي رو نشكونم...........................
نوشته شده توسط نازمنگولا در چهارشنبه یازدهم آبان 1390 |
 
صبح دختري از باباش قول گرفت كه فردا ببردش مدرسه كه با سرويس نره. دارم بهش صبحونه مي دم،مي گه فردا بايد بابام هم صبح ببردم هم بياد دنبالم.

مي گم: مي خواي باباتو بيرون كنن از سر كار. بعد از ظهر كه نمي تون زود بياد.

ابروشو مي اندازه بالا و مي گه: اين همه مياد بيرون و به كاراي ديگه مي رسه،بيرونش نمي كنن؟بياد دنبال من بيرونش مي كنن؟

مي گم: اصلا به من چه به خودش بگو و تو دلم مي گم كارايي كه من نكردم و حرفايي كه نزدم و اين وروجك داره مي كنه و مي گه.

 

نوشته شده توسط نازمنگولا در سه شنبه دهم آبان 1390 |
 
پاييز ،حال مامانم، تب ولرز، عادت ..م...ا.،نمي دونم كدومش ويا شايدم همش انقدر منو به هم ريخته. ولي مطمئنم زندگي انقدر قشنگه و خدا انقدر مهربونه كه دوباره همه چي درست مي شه.

نوشته شده توسط نازمنگولا در دوشنبه نهم آبان 1390 |
 
يه وقتايي دلم واسه دوستيايي كه خيلي بي دليل تموم شده مي سوزه. خاطره هاي خوبي كه قبلا با هم داشتيم يادم مياد و اينكه انقدر به هم نزديكيم ولي دور آزارم مي ده. مطمئنم هيچ وقت كاري نكردم كه آزردشون كنم ولي نمي دونم چرا يهو رفتارشون انقدر عوض شد. شايد ناخواسته.........

 

نوشته شده توسط نازمنگولا در یکشنبه یکم آبان 1390 |
 

پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛
اما خود نیز علت را نمی دانست.
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید.
به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’
آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.
ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم.
بدین سبب من راضی و خوشحال هستم…’
پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.
نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز
عضو گروه 99 نیست!!!
اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد
خوشبینی است.’
پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’
نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست،
باید این کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید.
به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!’
پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند..
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد.
با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت.
آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟
آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!!
او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!!
فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛
اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد
و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.
تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد
که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛
او فقط تا حد توان کار می کرد!!!
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.
نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!!
اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما ...راضی نیستند


--

خوشبختي ما در سه جمله است : تجربه از ديروز، استفاده از امروز، اميد به فردا

ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم :حسرت ديروز، اتلاف امروز، ترس از فردا.

نوشته شده توسط نازمنگولا در شنبه سی ام مهر 1390 |