البته قرار بود عطيه جون خيلي به خودش زحمت نده ولي خوب حسابي به همراه عمو رضا زحمت كشيده بودند.
ديناي شيطون بلا هم كه حسابي شيرين و شيطون شده بود وااااااااييييييي دلم مي رفت با مامان عطي گفتنش.
خلاصه بچه ها كلي هم ما رو شرمنده كردند و دختري حسابي خوشحال شد و يه ببعي خيلي ناز از "من" عزيز كادو گرفت با يه باربي خوشگل از خاله عطيه. ديگه با خوردن هندوانه و توت فرنگي كه خيلي خيلي دوست داره حسابي كيف كرد.
راستي تو مهموني وقتي كه ديگه دينا گلي حسابي چسبيده بود به مامانش عمه خانم گلش رسيد و از اون به بعد كلي با بچه ها بازي كرد.
دختري هم اونجا به من گفت كه مامان عمه دينا از اوناست كه من مي گم خيلي خوشگله.
وقتي هم رسيديم خونه گفت: مامان كاش عمه من هم زنده بود خوش به حال دينا
(خواهر شوشو ۱۱ سال پيش تو سن ۱۷ سالگي تو تصادف فوت كرده)
حالا خودم هم با ديدن عشق مرجان جون به دينا پيش خودم مي گفتم يعني مي شه منم عمه بشم.
هنوز كه عمه نشدم دلم براش ضعف مي ره.