تبليغاتX
نازمنگولا -
۱-اول صبحي،روز اول هفته، كلي لالا دارم. ديشب مهمون داشتم. تا يك نصف شب.

۲-اگه مي خواستم اينجا بمونم بايد يه حالي به احوال رئيسمون مي دادم. ولي خوب ما كه انشاله داريم مي ريم.

۳-اين روزها همش منتظرم. انتظار خيلي سخته(واسه خودم)

۴-هر چي من مي خوام خودمو بزنم به اون راه و بگم به به همه چي اوكيه انگار خدا نمي خواد من دچار توهم بشم و تند و تند مسائل قديمي يادآوري مي شه.

۵-دختره ديوونه صبح جمعه زنگ زده كي مياين خونه ما عيد ديدني. نهار بلند شين بياين و............وقتي تو علي رقم اينكه عصر و شب مهمون داري و كلي كار موافقت مي كني كه برين مي گه فلاني زنگ زده ما رو دعوت كرده خونشون واسه نهار.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 10:22  توسط نازمنگولا  |