۱-پنجشنبه رفتيم شمال و جمعه برگشتيم. جاده سبز شمال پر بود از حس اميد. پر از موج سبز. اين يعني اينكه هيچ چيز به فراموشي سپرده نشده. كلي روحيه گرفتيم.
۲-بامزه ترين چيزي كه امروز شنيدم زدن گاز اشك-آور در نماز جمعه بود.خداييش اينا ديگه كين.
۳-كاش يه عده شرفشون رو به پول نمي فروختن.
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 9:1  توسط نازمنگولا
|
سخته بخواي بعد اين همه سال تغيير رويه بدي. سخته بخواي باور كني كه اين همه سال اشتباه كردي كه زندگيتو اينجا ساختي. سخته تازه بري از صفر شروع كني. سخته بخواي مملكتتو بزاري واسه يه عده آدم نادون و ....بري. ولي ديگه خيلي سخته بخواي بموني و تحمل كني

+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 9:21  توسط نازمنگولا
+
نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 11:6  توسط نازمنگولا
|
توي اين جنگ اعصاب يه خبر خوش كلي حال ما رو بهتر كرد، انشاله دارم عمه مي شم

خدا به زودي دل هممونو شاد كنه
+
نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 13:21  توسط نازمنگولا
|