تبليغاتX
نازمنگولا
ديروز جاتون خالي رفته بوديم يه تور يك روزه درياچه شورمست. خوش گذشت. طبيعت بسيار قشنگي داشت. امروز بعد از ظهر فرصت كنم عكسها رو مي گذارم تو وبلاگ دختري. جالب بود جز ما سه تا خانواده اي كه دوست بوديم همه مجرد و كم سن. ميانگين سني تور ۲۴ سال بود. تنها بچه تور هم دختري و تنها پدر و مادر تور من و شوشو بوديم

دختري كه حسابي با پسرا كيف كرد. به قول خود پسرا كه مي گفتن ما مي خواستيم مخشو بزنيم اون مخ هممونو زد. اميدوارم بزرگ هم بشه زرنگ باشه و به مامانش نره. البته من خودم تو سن دختري بودم همينجوري بودم ولي با تربيتي كه مامانم منو كرد بزرگ كه شدم فكر كردم پسرا لولوان. الانم داره رو دختري كار مي كنه ولي اميدوارم موفق نشه

ولي خوب چون دختري بود من و شوشو اصلا پيش هم نشستيم. يه خورده دلم گرفت از اين موضوع.

البته شوشوام چون از قبل گفته بود چند روز بريم شمال و بنده هم كه مدير برنامه هاي ايشون هستم به خاطر هواي نامناسب هفته گذشته براي مسافرت برنامه ريزي نكردم سعي داشت كه توي تور زياد بهش خوش نگذره تا درس عبرتي بشه براي بنده تا از اين به بعد روي حرفش حرف نزنم

بابا مردم مرداي قديم فوقش مي زدن يه بادمجون پايين چشم خانومشون دربياد بعدشم قربون صدقه اش مي رفتن ديگه مثل مرداي امروزي مثل بچه ها ادا اطوار در نمي اوردن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 13:37  توسط نازمنگولا  | 

ديشب مهموني خونه عطيه جون بوديم به همراه "من" و "تو" عزيز.

البته قرار بود عطيه جون خيلي به خودش زحمت نده ولي خوب حسابي به همراه عمو رضا زحمت كشيده بودند.

ديناي شيطون بلا هم كه حسابي شيرين و شيطون شده بود وااااااااييييييي دلم مي رفت با مامان عطي گفتنش.

خلاصه بچه ها كلي هم ما رو شرمنده كردند و دختري حسابي خوشحال شد و يه ببعي خيلي ناز از "من" عزيز كادو گرفت با يه باربي خوشگل از خاله عطيه. ديگه با خوردن هندوانه و توت فرنگي كه خيلي خيلي دوست داره حسابي كيف كرد.

راستي تو مهموني وقتي كه ديگه دينا گلي حسابي چسبيده بود به مامانش عمه خانم گلش رسيد و از اون به بعد كلي با بچه ها بازي كرد.

دختري هم اونجا به من گفت كه مامان عمه دينا از اوناست كه من مي گم خيلي خوشگله.

وقتي هم رسيديم خونه گفت: مامان كاش عمه من هم زنده بود خوش به حال دينا(خواهر شوشو ۱۱ سال پيش تو سن ۱۷ سالگي تو تصادف فوت كرده)

حالا خودم هم با ديدن عشق مرجان جون به دينا پيش خودم مي گفتم يعني مي شه منم عمه بشم.هنوز كه عمه نشدم دلم براش ضعف مي ره.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 14:47  توسط نازمنگولا  | 

۱-اول صبحي،روز اول هفته، كلي لالا دارم. ديشب مهمون داشتم. تا يك نصف شب.

۲-اگه مي خواستم اينجا بمونم بايد يه حالي به احوال رئيسمون مي دادم. ولي خوب ما كه انشاله داريم مي ريم.

۳-اين روزها همش منتظرم. انتظار خيلي سخته(واسه خودم)

۴-هر چي من مي خوام خودمو بزنم به اون راه و بگم به به همه چي اوكيه انگار خدا نمي خواد من دچار توهم بشم و تند و تند مسائل قديمي يادآوري مي شه.

۵-دختره ديوونه صبح جمعه زنگ زده كي مياين خونه ما عيد ديدني. نهار بلند شين بياين و............وقتي تو علي رقم اينكه عصر و شب مهمون داري و كلي كار موافقت مي كني كه برين مي گه فلاني زنگ زده ما رو دعوت كرده خونشون واسه نهار.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 10:22  توسط نازمنگولا  | 

از جمعه تا حالا يه تبخال بزرگ رو لبم زده. اين اولين باريه كه تبخال زدم. اما خوشحالم. همينكه استرس يه نماد خارجي پيدا كنه بهتره تا اينكه يه دفعه آدمو بندازه.

خيلي برام سخت بود كه بخوام با كسايي كه مي بينم هيچ تغييري هم نكردن عادي برخورد كنم و برم تو فاز مهربوني و تعارف و..............ولي واقعا چاره اي نداشتم. مي دونم كه بايد خودمو تغيير بدم ولي كاش مي تونستم حرص و جوش هم نخورم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 13:28  توسط نازمنگولا  | 

نمي دونم كار درستي مي كنم يا نه. ۷سال كار كردن با يه عده آدم كه مشكل خاصي باهاشون نداري. مطمئني كه قسمتي كه كار مي كني آروم ترين و بي استرس ترين جاي شركته. ولي  مطمئني كه اينجا ديگه چيزي براي تو نداره. تو اين ۴ سال اخير هركاري كردي كه يه دلخوشي واسه خودت اينجا درست كني فايده نداشته. كسايي كه توقع داري كه تو رو خوب بشناسن ولي كارايي مي كنن و حرفايي مي زنن كه كلي دلت مي شكنه و اصلا نمي توني جوابشونو بديكم كم دارن اعتماد به نفس كمي رو هم كه داري ازت مي گيرن.

براي اين جابه جايي كلي استرس دارم. برام دعا كنين(شركتمو نمي خوام عوض كنم فقط مي خوام جابه جا بشم)

دست اين بندگان خدا هم درد نكنه و خسته نباشن

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 10:47  توسط نازمنگولا  | 

اول باز هم عيد همگي مبارك.

دوم ما يك هفته تبريز پيش دوستانمان بوديم. به طور كلي سيستم خوابمان وارونه شده بود. ساعت ۵ صبح مي خوابيديم تا ۱۲ ظهر. يك روز هم اروميه بوديم. مي خواستيم براي كنسرت منصور زميني به ارمنستان بريم ولي ديديم هم راه زياده و هم به هزينه اش نمي ارزه و پروژه بخور و بخواب را راه اندازي كرديم.

امروز هم كه به عنوان اولين روز كاري سر كار اومدم به كلي گيج مي زنم. اين گيج بازي از در پاركينگ شروع شد. تا رسيدم دم در پاركينگ اداره مونده بودم كه اين دره آخريا چه جوري باز مي شد كه بعد از دو دقيقه فكر كردن يادم اومد با كارت پرسنلي باز ميشه. بعدش اومدم پاي كامپيوترم كلي فكر كردم تا يادم اومده رمز كامپيوتر چيه. بعدشم مي خواستم برم قسط هام رو بپردازم كه وسط راه يادم اومد يكي از قسطها رو فراموش كردم و پول كم گرفتمديگه خدا آخر و عاقبت ما رو به خير كنه

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 13:15  توسط نازمنگولا  |