تبليغاتX
نازمنگولا
من يه اخلاق جالب دارم. وقتي شوشو باهام مهربونه فكر مي كنم از اون بهتر رو زمين نيست. اما وقتي يه  اذيتي مي كنههمه كارهايي كه از روز اول كرده مثل فيلم جلوي چشمم رژه ميره و ........

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 9:3  توسط نازمنگولا  | 

ديشب يكي از آشناهاي شوشو بعد از مدتها داشت باهاش چت مي كرد. يه آقاي ۴۵ ساله اي كه الان زندگي مشتركي نداره. بعد از سلام شروع كرد كه ناپيدايي و فلان جا و ............بودم تو نبودي. كاملا معلوم بود كسي باهاش در اين مورد حرف زده بود. راستش خيلي ناراحت شدم و به شوشو گفتم جوابشو بده كه خوش به حال تو كه اونجاها دعوت مي شي ما رو دعوت نكردن و كلي حرف ديگه هم تو ذهنم بود كه اگه شوشو همكاري مي كرد مي گفتم براش بنويسه. ولي شوشو خيلي قشنگ از اين مسئله رو جور ديگه تموم كرد به نحوي كه جواب اونم داد ولي جلوي بحث بيشتر در اون مورد رو گرفت. گفت چند روز پيش با فلاني و فلاني صحبت كردم گفتن بهم.

خداييش بعدا پيش خودم گفتم اين شوشو ما هم خوب با سياسته ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 12:0  توسط نازمنگولا  | 

امروز دلم برات تنگ شده. از ظهر. می دونم توام مثل بقیه چیزهایی که خدا به من داده خیلی خوبی. ولی من بیشتر می خوام. کامل کامل. خدا خیلی چیزها رو به من سخت داده. آره اصلا احساسم اینه که هنوز تو رو کامل به دست نیوردم بعد ۶ سال ولی بالاخره همه چی درست می شه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 18:54  توسط نازمنگولا 

چهارشنبه هفته گذشته بعد از ظهر رفتیم سمت کیش. نصف شب بلند شدم و دیدم خوابم نمی بره. یکدفعه انقدر حالم بد شد و بیهوش شدم. رفتیم بیمارستان کیش تا ساعت ۱۲:۳۰ چهار بار بیهوش شدم. همون شب برگشتیم تهران. تا بعد از ظهر دوشنبه حالم بد بود. الان خوبم.

فقط هزینه مسافرت برامون موندولی بازم خدا رو شکر که به خیر گذشت.

فکر کنم عوارض استرس ها ی قبلی بوده. وقتی مریض می شی تازه می فهمی هیچ جیزی به جز سلامتی ارزش نداره. خدا کنه یادم بمونه. الانم دلم کلی واسه سر کار رفتن تنگ شده باورتون می شهاما تغییراتی سر کارمون داره ایجاد می شه که امیدوار مثبت باشه ولی نگرانم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 18:38  توسط نازمنگولا  | 

فردا ششمين سالگرد ازدواجمونه. خيلي برنامه ها داشتم ولي حوصله ندارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 8:54  توسط نازمنگولا 

شيوا جان نوشته بودي خودم براشون هديه بگيرم. عزيزم اونها هيچ وقت اين اجازه رو به من نمي دن. يعني بين ما اصلا مسئله مادي وجود نداره. به خاطر همين دوست داشتم شوشو از نظر روحي شارژشون كنه. رفتار شوشو با خانواده من يه جوريه كه انگار پدر و مادرشن. در صورتيكه با خانواده خودش خيلي محتاط عمل مي كنه. مثلا اگه مادرش بهش هزارتا حرف بزنه يك كلام جواب نمي ده. مادر من مثلا يه بار گفت كه نازمنگولا قبل از ازدواج تو كاراش موفق تر بود. خيلي تند جوابشو داد. حالا خودش مي دونه كه مادر من تا كارد به استخونش نخوره صداش در نمياد و توي اينجور مسائل خيلي ضعيفه.


يه چند وقتيه كه يه چيزي ته دلم مونده و بدجوري قلبمو فشار مي ده. شده خيلي حرفا با يكي داشته باشين ولي چون مدت كمي با هم هستين دلتون نياد لحظه هاتونو خراب كنين و همه چي رو تو دلتون بريزن. منم اينجوري شدم.

راستش بعد از به دنيا اومدن دختري تو اين چهار سال و نيمه پدر و مادرم بدون منت از هيچ كمكي دريغ نكردن. بدون اينكه كوچكتري توقعي داشته باشن. حالا از نگهداري گرفته تا آموزش. كاش اقلا يه خواسته اي ازم داشتن. هيچ وقتم اجازه ندادن كوچكترين كاري براشون بكنم. مي دونم اگر هم بخوام هديه اي چيزي بخرم براشون بهشون بر مي خوره و ارزش كارشون رو كم مي كنم.

اينجوري بگم كه صبح كه بلند مي شيم به مادرم زنگ مي زنيم. خيلي زودتر از اونكه ما آماده بشيم خونه ماست. بعد از اينكه دختري بيدار شد و صبحونشو خورد هر روز مي بردش كلاس و بعد هم خونه خودشونو آماده كردن ناهار و ............ تازه اين زمانيه كه برنامه ديگه اي نباشه. مثلا ديروز به مناسبت شب يلدا جشن داشتن تو محل برگزاري كلاسشون برده بودتش عكس انداخته بود و ...........

تقريبا هفته اي دو شب هم كه شوشو ماموريته كه ما اونجا شبانه روزي مي شيم.

شايد باورتون نشه ولي تو اين ۴ سال يه بار نگفته مرخصي بگير مي خوام برم جايي مسافرتي يا مريضم.

تازه اينم بگم كه مادرم ميگرن شديد هم داره.

من خودم فكر مي كنم هر كسي به جز مادر و پدرم اين زحماتو براي من مي كشيدن واقعا مديون مي شدم و بايد يه جوري بخشي از كاراشونو جبران مي كردم.ولي خوب نسبت به اونا خيلي اين حس رو ندارم. ولي از شوشو توقع دارم تو برخورداش و رفتاراش قدر دان اين زحمتها باشه و يه جوري به اونا نشون بده كه قدر زحماتشونو مي فهمه.

حالا جلوي كساي ديگه مي دونم كه مي گه و قبول داره اين زحماتو ولي با خودشون حس مي كنم انتقال نمي ده اين حسشو. اصلا يه وقتا فكر مي كنم يه جوري برخورد مي كنه كه انگار اونا وظيفشونه.

الان بقيه دوستامو مي بينم كه دست و پاي شوهراشون چقدر بسته است واسه ماموريت رفتن ولي خوب شوشو جان ما خيلي راحته. هفته پيش كه ۵ شب نبود. با اينكه زمان كم داشت واسه خودمون كلي وسيله خريده بود. البته مسافرتش كاري بود و اصلا نمي شه ازش توقعي داشت ولي دلم مي خواست يه وسيله اي براي اونا مي آورد حتي اگه واسه خودمون كاري نمي كرد و يه جورايي نشون مي داد كه قدر زحماتشونو مي دونه و با بقيه فرق دارن.

البته بگم اين شوشو جان ما  اگه هر كاري بهش مي گفتم مي كرد ولي دلم مي خواست خودش...................

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 14:30  توسط نازمنگولا  |