شوشو رفت و برگشت. همه سالميم، همه چي خوبه خدا رو شكر به جز حال من.
به دليل هزار اتفاق كوچكي كه پشت سر هم ميوفته و اعصاب منو خط خطي مي كنه. الان حس مي كنم دلم مي خواد از خودمم فرار كنم.
چه كار مي شه كرد. زندگي همينه...........
وقتي بچه بودم برعكس خيلي از دخترا كه دوست دارن پسر باشن اصلا دلم نمي خواست پسر بودم.
رشته دانشگاهيمو كه مي خواستم انتخاب كنم رشته هاي مردونه رو دوست داشتم ولي كماكان دوست نداشتم مرد باشم.
بعد از اينكه وارد كار شدم كم كم نظرم عوض شد، حالا كه ازدواج كردم و ۶ سال از زندگي زير يه سقف با شريك زندگيم مي گذره ديگه كاملا دلم مي خواد كه مرد بودم. بي خيال و پر از آرامش و اعتماد به نفس.
بدون هيچ نگراني و تشويش خاطر.
ناشكري نمي كنم همه چي خوبه ولي روحم خيلي خسته است.
اولش خوشحال بودم اما انقده ريلكس برخورد مي كنه انگار نه انگار ۶ روز ما رو داره مي ذاره مي ره كه منم دپرس شدم. دلم مي خواست يه خورده اظهار دلنگراني بكنه![]()
كلا شوشو تازگيا خيلي ماموريت داره. بيشتر هفته ها دو شب نيست. ما هم كه خونه مامان كه نزديكه.
همش اونجاييم. تازه چهارشنبه و پنج شنبه پيش هم با دوستاش رفتن پلور. اولش گفتم نرو بعد در آخرين لحظه دلم سوخت گفتم برو كه اونم فوري رفت![]()
پس نوشت: واي من كه حرفي نزدم، انگار مشكلي تو رفتنش پيش اومده. خدا كنه زودتر حل بشه![]()
مي گم: آخه دخترم من كي به بابات گفتم نرو![]()
خلاصه بدون خداحافظي، با باباش مي زنه بيرون.
تا نيم ساعت با خودم حرف مي زدم كه اين ديگه عجب بي معرفتيه.
آخر شب كه بر مي گردن تو بغل باباش خوابه. تا مي ذارتش تو تخت چشماشو باز مي كنه مي گه: مامان ببخشيد تنهات گذاشتم. نمي خوام احساس عذاب وجدان كنه مي گم: اشكال نداره مامان منم يه كم كتاب خوندم. مي گه: ما نبوديم آرامش داشتي مامان؟ مي گم: آره شما هم هستين آرامش دارم. مي گه: نه ما سر و صدا مي كنيم. مي دوني منم دلم نمي خواست برم، چون بابا ناراحت نشه و فكر نكنه من دوست ندارم رفتم.
اصلا دلم نمي خواد اينجوري رفتار كنه ..........![]()
چهارشنبه گذشته یه حالی به احوال هوو دادم خودمم حالم گرفته شد. البته حالش خیلی اساسی نبود.![]()
دخملم خیلی بهانه گیر شده. تو کلاسایی هم که میره به حرف معلماش گوش نمیده
خیلی فکرم مشغول رفتاراشه.