تبليغاتX
نازمنگولا
۱-شو شو از ديروز رفته ماموريت تا جمعه

امروزم دختري رو از طرف كلاسي كه ميره بردن تلويزيون تا ۱۲ شب. آخه من به چه عشقي برم خونه

۲-فكر كنم اين آقاي مدير ما خيلي خوشش مياد دورشو يه سري خنگ و منگول گرفتن.

۳-غريبه جان چقدر حرفات برام آشناست...................فكر نكنم زياد غريبه باشيا

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 17:15  توسط نازمنگولا  | 

ديروز عروسي يكي از دخترهاي فاميل دعوت بوديم. هم سن منه. هميشه آرزوم بود ۳۰ سالگي ازدواج كنم. اما يه ۵ سالي جلو افتاد

دوروبرمو نگاه مي كنم مي بينم مشكلاتي كه ما داريم مال عهد دايناسورهاست. خداييش تو فاميل و دوست و آشنا مي شه گفت كسي رو نمي شناسم كه از اين نوع مشكلات داشته باشه.

ديروز تو عروسي حرف مادر شوهر شد، عمه ام مي گفت ديگه الان همه مادرشوهرا خوبن. خيلي خودمو كنترل كردم اشكام نياد. مي دونم تو زندگي خيلي چيزا دارم كه بايد شكرگزار باشم ولي همين يه مورد بدجوريدلمو به درد مياره. بازم خدا رو شكر.

به هيچ وجه ديگه حاضر نيستم باهاش روبرو بشم با هيچ قيمتي و به خاطر هيچ كسي حتي عزيزترين فرد زندگيم. هنوز درگير عواقب روحي همون يه ديدار و تلفنم.

خوب من همينم همينجوري....................................شايد خيلي لوس

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 11:42  توسط نازمنگولا  | 

پس نوشت۱-شوشو جونم تولدت هزارتا هزارتا مبارك


پس نوشت۲-خدايي اين متن بدجوري دلمو برده:

خدایا کمک کن تا بیا موزم که

با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي کند

با وقيح جدل نکنم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روحم را تباه مي کند

از حسود دوری کنم چون حتي اگر دنيا را هم به او تقديم کنم باز هم از من بيزار خواهد بود


به شدت با خودم مشكل دارم. يكي از مشكلاتم كارمه. كاري كه به خاطر يك سري ويژگيهايي كه داره به سختي مي شه بزاريش كنار. با هر كي در مورد اين موضوع صحبت مي كنم شاخ در مياره و به شدت منعم مي كنه. ولي من اين كارو دوست ندارم. نمي گم نوع كارو دوست ندارم، نه. اتفاقا نوع كارها خوبه، رئيسم خوبه، مديرم خوبه، درآمد به نسبت ساعت كاري بد نيست. حالا لابد شما هم مي گين خلم.

اصلي ترين موضوع اينه كه اينجا جايگاهي كه دوست دارم تو كارها داشته باشم ندارم. بعد از 9 سال سابقه، از الف تا ي رو بايد با نظر صد نفر انجام بدي. اگه داري رو يه پروژه كه مورد علاقتم هست كار مي كني به عنوان كارشناس كوچكترين اختياري نداري. اختيارات شايد بشه گفت تو بالاترين سطوح مديريته. حتي دوسطح بالا دست تو هم ممكنه مسئوليت زياد داشته باشن ولي اختيار خيلي كم دارن.

برام خيلي جالبه هيچ وقت نديدم اينجا يك كارشناس مدير يه پروژه باشه. معمولا كسايي مدير پروژه هستن كه از كار خيلي دورن. يعني به طور كلي ريز مي بينن كارشناسارو ديگه.

تازه مديريت ما به جرات مي گم كه شايد بهترين مديريت بانك از اين نظر باشه. حداقل تو ظاهر احترامتو نگه مي دارن اگه كاريم برات نكنن. بقيه جاها كه يه حكمي طرف مي گيره فكر مي كنه بهش وحي مي شه.

حالا من خودم يه آدم اجراييم. دوست دارم يه اختياراتي تو كارم داشته باشم. اينجا حتي تو جلسه ها برخوردا جوريه كه اصلا دوست ندارم حرفي بزنم، با اينكه حرف زياد دارم.

به هركي مي گم بهم مي خنده، اگه بدونم تو كارم موفق مي شم حاضرم يه سوپر داشته باشم يا از يه رستوران كوچولو شروع كنم. مي دونم كه اونجا ايده هامو بهتر مي تونم پياده كنم. روي بهتر انجام دادن كارم فكر كنم. ديگه اختيار كارامم دست خودمه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 14:29  توسط نازمنگولا  | 

خيلي خوش گذشت، جاي همگي خالي. براي روحيم لازم بود. كاش آدم سالي چند بار مي تونست برهفقط همش نگران مريض شدن دختري بودم كه خوب به خير گذشت.

هفته قبل از سفر هفته خيلي خيلي بدي رو داشتم. دو روز اول سفر مثل افسرده ها همش بغض داشتم. واقعا نمي دونم بعضي ها چه جوري مي خوان اون دنيا جواب خدا رو بدن. من كه نمي گذرم .....مي دونم كه خودم اشتباه كردم كه رفتم اونم به خاطر فقط يه نفر و بعدش................ولي پيش وجدان خودم از خودم راضيم. ولي مطمئنا با اتفاقي كه افتاد ديگه با اعصاب خودم بازي نمي كنم به هيچ قيمتي.


پس نوشت:

۱-اين يه هفته نه نون خوردم نه برنج ولي ۳كيلو چاق شدم. خداييش روزي دوتا هات چاكلت و يه بستني و يه سيب زميني تنوري با مخلفاتش +چند تا تيكه ماهي و يه خورده دسر و چند تا دونه سيب زميني از كنار بشقاب شوشو و دختري انقدر آدمو چاق مي كنه

عطي جون الان كه اومدم پيشت ديدم اين همه خوراكي ريختي دورت و مي خوري كلي حسوديم شد. اونوقت دختري به من مي گه از مامان دينا خجالت بكش كه تازه ني ني از دلش اومده بيرون اونوقت تو صد برابر اوني

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 14:29  توسط نازمنگولا  | 

سلام، از مسافرت دارم بروز می‌کنم، همه چی‌ خدارو شکر خوب، دخملی هم خوب، خیلی‌ نگرانش بودم چون پارسال مریض شد.

مسافرت  با عجله شد.جاتون خالی‌ هوا علی،

عکسارو گذاشتم ووبلاگ دخمری

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 3:33  توسط نازمنگولا  | 

چرا همه چي با هم هجوم مياره. اعصابم داغونه. اشتباه نشه از دست شوشو نيست. يكي .........يكي سر كار. دو ساعت تو جلسه فسفر بسوزون بعدش..........

اما با ديد مثبت نگاه كنم امروز جواب دونفرو مودبانه دادم تو زندگيم بي نظيره....................


اينو نوشتم دو دقيقه بعدش اومدم چيزي اضافه كنم، مي بينم دو تا نظر دارم. خوشحال شدم مي گم چقدر دوستام به فكرم هستن، بعدش خوندم...............خودتون دو تا نظر اولو ببينين

امروز همه چيو زير پا مي زارم. مرزهاي ۳۰سالمو ................... شايد امروز تو گفتن حرفهاي ۶ ساله دلم صدام لرزيد ولي شايد عادت كنم.

فكر كنم زودتر بايد برم خونه وگرنه اينجا  يه آتيشي به پا مي كنم.  خسته شدم ...........

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 15:7  توسط نازمنگولا  | 

چرا نبايد خسته بشم

چرا نبايد عصباني بشم

چرا نبايد با هم جدي باشيم

چرا همش از اول برج تا آخر برج من بايد حساب كتاب كنم و تو بي خيال باشي

چرا برنامه نداريم

چرا همه چي رو به شوخي مي گيري

چرا من انقدر ضعيفم جلو تو

دلم مي خواد برم يه جاي خيلي دور......................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 15:8  توسط نازمنگولا  |