۳ هفته كلاس دارم نمي رسم بيام اينورا![]()
رفته بودم وبلاگ عروس ، ببخشيدا ولي يه كم حسوديم شد به مشكلات نويسنده هاي جديد. نمي دونم انگار آدم مشكل با فاميل شوهر نداره ام بايد يه مشكلي واسه خودش درست كنه. دلم مي خواست داد بزنم و بهشون بگم قدر اونا رو بدونن
خدايي فاميل خوب نعمته.
دو هفته پيش تولد چهار سالگي دختري رو در جمعي از دوستان و فاميلهاي باحال برگزار كرديم. با اينكه عجله اي شد هم به خودمون خيلي خوش گذشت و هم به دختري. هنوز وقت نكردم ولي به زودي عكسا رو تو وبلاگ دختري مي زارم.
براي اولين بار غذاي تولد رو تو خونه تهيه كرديم به كمك دوستانمون كه توي تعطيلات مهمونمون بودن. بيفسترگانف و سالاد الويه خيلي هم عالي شد. با اينكه برنامه ريزي تولد يكروزه انجام شد و مهمون ها هم از دو شب قبل دعوت شدن همه اومدن و خودمم راضي بودم.
تو دانشگاهم همینطور بودم، شايد باور نكنين سر امتحانهايي كه توضيحي بود مثل دروس عمومي اصلا حوصله نوشتن نداشتم.
حالا تو كار تو قسمتي هستم كه تقريبا عمده كارش نوشتنه![]()
حالا امروز مي خوام در مورد يه كاري گزارش بنويسم كه هنوز تموم نشده، بايد بنويسم ديگه دهه اينجا چي كار مي كنم، برم بنويسم![]()