۲-هفته پيش رفتم واسه ترميم تتو خط چشم. برعكس دفعه اول درد داشت. اولش خيلي پررنگ و قشنگ شد ولي الان كم رنگ شده
البته براي سركار خوبه، جاهاي ديگه ام بايد خودم پررنگش كنم.
۳-تو ماه گذشته كلي خريد كردم. هم ظرف و هم لباس. از خريدمم خيلي راضيم واقعا نياز داشتم.
۴-دلم يه تغيير اساسي تو كارم مي خواد. اما بيشتر از پنج ساله كه از بازار كار دور افتادم. قبل از رسمي شدنم اينجا سالي چند جا رزومه مي فرستادم و مصاحبه مي رفتم. حتي چند جا چند روزيم سر كار رفتم. اما حالا اصلا جرات ندارم. فكر مي كنم به اندازه ۹ سال سابقه كارم حرف واسه گفتن نداشته باشم. ولي اون موقع ها خداييش بيشتر از سابقه كارم تجربه داشتم.
خلاصه هر جا يه كار عالي با حقوق عالي و ساعت كار آزاد ديديد خبرم كنيد. حتما مديريتي باشه چون حوصله كار كردن زيادي ندارم. فقط تصميم گيري و دستور و........![]()
دشمنان مي توانند پس نوشت را نخوانند و خوش باشند كه دل ما داغونه![]()
چقدر در اينجا خودمان را تحويل گرفتيم و جمع بستيم.
كاش از الان نمي گفتي فردا حتما خستم و نميام. كاش مي گفتي اگه خسته نبودم ميام. رفتن اصلا مهم نبود...........باشه نوبت ما هم مي شه، حتما فكر مي كني كه من خرتر از اين حرفام، آره از الان صداي عرعر خودمو مي شنوم.
توجه بفرماييد كه دلم رسمي شكست، نه غير رسمي.
به آرامي آغاز به مردن مي کني /
اگر سفر نکني / اگر چيزي
نخواني، اگر به اصوات زندگي
گوش ندهي / اگر از خودت قدرداني
نکني
به آرامي آغاز به مردن ميکني /
زمانيکه خودباوری را در خودت
بکشي / وقتي نگذاری ديگران به
تو کمک کنند
به آرامي آغاز به مردن ميکني /
اگر برده عادات خود شوی / اگر
هميشه از يک راه تکراری بروی
اگر روزمرگي را تغيير ندهي /
اگر رنگهای متفاوت به تن نکني /
يا اگر با افراد ناشناس صحبت
نکني
تو به آرامي آغاز به مردن
ميکني / اگر از شور و حرارت /
از احساسات سرکش / و از چيزهايي
که چشمانت را به درخشش
واميدارند / و ضربان قلبت را
تندتر ميکنند / دوری کني
تو به آرامي آغاز به مردن
ميکني / اگر هنگامي که با
شغلت، يا عشقت شاد نيستي، آنرا
عوض نکني / اگر برای مطمئن در
نامطمئن خطر نکني / اگر ورای
روياها نروی / اگر به خودت
اجازه ندهي / که دست کم يکبار در
تمام زندگيات / ورای مصلحت
انديشي بروی
امروز زندگي را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری بکن!
نگذار که به آرامي بميری
شادی را فراموش نکن
نرودا
بزرگش ندانند اهل خرد
كه نام بزرگان به زشتي برد
فردوسي
انیشتین میگوید :
« آنچه در مغزتان میگذرد، جهانتان را میآفریند. »
استفان کاوی (از سرشناسترین چهرههای علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که میگوید:
« اگر میخواهید در زندگی و روابط شخصیتان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایشها و رفتارتان توجه کنید .
اما اگر دلتان میخواهد قدمهای کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگیتان ایجاد کنید باید نگرشها و برداشتهایتان را عوض کنید .»
او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموستر میکند:« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچههایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچههایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب میکردند. یکی از بچهها با صدای بلند گریه میکرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن میکشید و خلاصه اعصاب همهمان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچهها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمیآورد و غرق در افکار خودش بود.
بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچههایتان واقعاً دارند همه را آزار میدهند. شما نمیخواهید جلویشان را بگیرید؟»
مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد میافتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمیگردیم که همسرم، مادر همین بچهها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است.. من واقعاً گیجم و نمیدانم باید به این بچهها چه بگویم. نمیدانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»
استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره میپرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمیبینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه میدهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمیدانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و.... اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور میتواند تا این اندازه بیملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب میخواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»
« حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض میشود. کلید یا راه حل هر مسئلهای این است که به شیشههای عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازهای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است »
روزهایی ارغوانی....
نه گرم به اندازه قرمزش، نه سرد به اندازه آبیش....
همان ارغوانی....این روزها ارغوانیست...
نويسنده : رها