تبليغاتX
نازمنگولا
۱- ديروز دختري پدرمو در اورد. خودمم حوصله نداشتم، ديگه حسابي درگير شديم. از صبح تا شب فقط تو خط دامن پوشيدن و لباس لختي پوشيدنه. كي تابستون مي شه من از دستش راحت بشم.

۲-پنجشنبه بعد از ۸ ماه واسه گوشيم يه كيف خريدم دختري برداشت واسه گوشي خودش. هر كاري كردم بهم نداد. خودم و زدم به ناراحتي مي گه: مامان الهي قربونت برم غصه نخور با بابا مي ريم يه عالمه برات كيف گوشي مي خريم. آخرم يه لنگه جوراب آورده داده من گوشيمو بزارم. بعدشم مي گه مامان چرا ازم تشكر نكردي؟

۳- امروز ساعت ۶:۵۵ از خونه راه افتاديم، من ساعت ۸:۵۰ رسيدم سر كار.

۴- خداييش اون زمانا خونه مادربزرگها چه صفايي داشت. دلم واسه دختري مي سوزه، شايدم حق داره انقدر بهانه گيري مي كنه.

۵- فيلم پيانو رو با شوشو توي سه قسمت ديديم. صحنه هاش براي دختري مناسب نبود به همين خاطر مجبور شديم قطع كنيم بعدا ببينيم. دفعه دومم تا وسطا ديديم بيدار شد و به مرتبه سوم كشيد.

البته من چون خيلي فيلم نمي بينم اصلا صاحب نظر نيستم ولي با اينكه ما رو مشتاق كرد تا آخرش ببينيم ولي آخرش خيلي رضايت اينجانب را فراهم نكرد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 10:0  توسط نازمنگولا  | 

مثل بزغاله نشستم و هر چي گفت جواب ندادم. براي اينكه از اون واحد برم. ولي بزغاله شدن هم جواب نداد و اون اجازه نداد حتي بزغاله از اون واحد بره و من موندم و يه كله مثل كوه از حرفهاش و چرا جوابشو ندادم.

حالا قرار شده من بدرخشم. يادم رفت اكليل بخرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 9:14  توسط نازمنگولا  |