من دلم يه عالمه پول مي خواد. خيلي باشه ها. ![]()
اما از اين تريبون اعلام مي كنم هر جور شده بايد در سن ۳۰ سالگي تغييراتي در كارم ايجاد كنم. حالا تغييرات مي خواد افقي باشه، عمودي باشه، پرشي باشه.
۲-يه جورايي حس مي كنم بيش فعالم. اصلا آروم و قرار ندارم.
۳-از بعضي ها حالم بهم مي خوره. كمتر اين حس بهم دست مي ده ولي الان...........
۴-تو يه ركود قرار دارم. يه بار ديگه كه اين اتفاق برام افتاد نتيجه اش مثبت بود اين بار هم مطمئنم
.
الان بيشتر از هشت ساله كه كار مي كنم. كار تمام وقت. به نظرم خيلي زود گذشت. تو اين هشت سال آدمهاي باتجربه و بي انگيزه زيادي ديدم كه كاملا منفي فكر مي كردند. اصلا يكيش پدر خودم. به هيچ چيز و هيچ كس اعتماد نداره. از سيستمهاي كاري متنفره. درست سالي كه من رفتم سر كار با سي سال سابقه كارشناسي بازنشست شد و ديگه هيچ كاري رو قبول نكرد و تو خونه است. وقتي تو محل كار قبليم تو سن 24 سالگي مسئوليت حداقل 30 نفر پير و جوون، كارشناس و بي سواد و همه مذكر رو بهم دادن به شدت با اينكه من اين كار و قبول كنم مخالفت كرد و برام ساعتها از بي لياقتي مديران و .............................صحبت كرد، ولي كجا بود گوش شنوا. من درست نقطه مقابلش بودم. پر انرژي و انگيزه.
معاون مدير كارخونه يه هفته بعد از اينكه حكمم خورد منو برد براي جلسه معارفه و همينجور كلمات قشنگ
بود كه تو راه بهمون گفته مي شد.
رفتم جلو، مني كه تا اون موقع هر وقت براي كار جايي مي رفتم و بهم چايي تعارف مي كردن نمي خوردم، اولين روزي كه پيش كارگرا رفتم تو ليوان يه پيرمرد با ريش و سبيل بلند كه خودش زير شير آب كارگاه، آب زد و چايي از فلاكسشون برام ريخت،چايي خوردم. توي انبار مواد اوليه با جسارت رفت و آمد مي كردم و مي چرخيدم با اينكه بهم گفته بودن كه اونجا كارگرا حشيش مي كشن.
هر جا كه كارگرا مي گفتن باهاشون مي رفتم كه احساس نكنن دارن با يه آدم بي عرضه كار مي كنن.
اولين خانومي بودم كه اونجا كفش و لباس كارگاه مي پوشيد. تازه لباس مردونم برداشته بودم، به نظرم خيليم بهم ميومد.
يادش بخير وقتي يه سي دي مجاز بردم ريختم رو كامپيوتر بچه هاي كاردكس كه موقع كاركردن آهنگم گوش بدن داشتن شاخ در مي آوردن.
وقتي داشتم نامه مي نوشتم و از منشي 50 سالم ديكته يه كلمه رو بي خجالت مي پرسيدم، چشماش چهار تا مي شد.
روزي كه همه بچه ها رفته بودن(ساعت كار اونا 6 بود تا3 و من 8تا 5) و اون خدا بيامرز در اتاقم و باز كرد و اومده بود منو بزنه كه چرا نون زن و بچه اشو بريدمو و اسمشو واسه اضافه كار روز پنجشنبه رد نكردم.
و روزي كه مي خواستم ازشون خداحافظي كنم و ناراحتي رو تو چشماي اونا مي ديدم و جملاتي رو كه هيچ وقت فراموشش نمي كنم.
ولي الان بعد 8 سال فكر كنم بفهمم اون آدمهاي بي انگيزه رو، ولي نه من بي انگيزه نمي شم. من مي خوام با كارم زندگي كنم و لذت ببرم. مي خوام بازم اعتماد كنم. اگه لازم بشه از خودم دفاع كنم ولي با چشمهاي باز. ![]()
الان فقط دلم مي خواد برم يه جاي جديد كار كنم. اونوقت ديگه هيچ توقعي ازشون ندارم. اونوقت اگه بهم بگن خودتو ثابت كن اصلا ناراحت نمي شم.
نمي دونم من چرا بايد از يه سوراخ صدبار گزيده بشم.
نمي دونم چرا با هر كسي حرف مي زنم به جاي سبك شدن سنگينتر مي شم.
البته از ماه آينده اينجانب رسما هرچه دريافت كنم بابت اقساط مي ره و تازه شوشو هم بايد ياري كنه يكي از وامها رو تقبل كنه.![]()
در مورد پست قبلي كاملا باهاتون موافقم هفته اي يكبار زياده.
خوب هنوز نفسي تازه نكردم كه كلي پروژه واسه خودم تعريف كردم در مورد خونه. ۱- تعويض سرويس خواب ۲- خريد يك قاليچه ۳- رفتن يه مسافرت خوب كسي پايه نيست.
دختري ديروز مي گه مامان يه كيشي جايي منو نمي برين.
خداييش اينا بزرگ بشن چي مي خوان از ما
الان داشتم فكر مي كردم چه خوب بود كه يه گروه دوست و رفيق پيدا مي كردم هر هفته آخر هفته ها دوره داشتيم بزن و برقص. چند هفته پيش يكي از دوستامون مهموني گرفته بود ما رو هم دعوت كرده بود كه اگه دوست داريم تو گروهشون باشيم. خدايي بچه هاي گرمي بودن، خوش گذشت. همشون ازما چهار پنج سالي بزرگتر بودن. 6 تا خانواده بوديم با هشت تا بچه. بچه ها از ده سال تا 15 ماهه. خداييش به نسبت تعدادشون اذيتي نكردن و با هم كنار اومدن. جمع خوبي بود و حتي يه نخاله هم توشون نبود. خيلي معمولي بودن نه جانماز آب كش نه جلف و بي پروا.
چند روز بعد دوستم گفت اگه دوست داري بيا تو گروهمون. بعدشم گفت تو بيا قبل از نفر بعدي مهموني بده كه بياي تو جمع. راستش يه خورده برام زود بود خوب آخه اونا زيادن حالا چند بار مارو دعوت كنن.![]()
البته اينام چند ماه يكبار از اين برنامه ها دارن من هر هفته مي خوام.
فكر مي كنم اگه آدم بخواد يه چنين دوره اي رو هر هفته بگذاره بايد قوانيني بذاره كه پايدار بمونه. يعني كسي به زحمت نيوفته.
1-اولين قانون كه خيلي مهمه خانواده ها با توجه به مسئله بنزين در يك منطقه زندگي كنن.
2-پذيرايي و شام به ساده ترين شكل انجام بشه. كه صاحبخونه خسته نشه.
3-به نظرم بد نيست دو تا پرستار بچه هم بياريم تا بچه ها مزاحممون نشن.
4-حتي مي شه ماهيانه از طرف خانواده ها تنخواهي براي اين مهمونيها مشخص بشه و صاحبخانه فقط مجري باشه. اينجوري مي شه مهمونيها رو درست مديريت كرد كه به تشريفات و چشم و همچشمي تبديل نشه.
تاكيدم رو اين مسئله اينه كه اين كار دوام پيدا كنه و كاملا مشاركتي باشه.
من خودم هر وقت مهمون دارم واقعا يه جوري برنامه ريزي مي كنم كه به خودمم خوش بگذره.![]()
خوب نظر شما چيه؟