1-ديروز يكي از دوستام زنگ زد.فكر كنم 4سال از من بزرگتره ولي به نظرم خيلي شكسته شده. تو محل كار قبليم با هم آشنا شديم. چند ماهي قبل از اينكه از اونجا بيام بيرون اون اونجا استخدام شد و هم سرويسي شديم. خوب تو سرويسم كه فقط ما دو تا خانوم بوديم پس با هم مي شستيم. روان شناسي خونده بود و خيلي هم فعال بود. تو روابط عمومي استخدام شده بود. خداييش خيلي كاري بود. چند وقت بعد وقتي بار دار شد و درست يكماه به زايمانش قراردادش بايد تمديد مي شد كه نكردن. فكر كنم زيادي جنب و جوش از خودش نشون داده بود. خلاصه از اون موقع تا الان كه پسرش چهارسال و نيمش گذشته دوستم خانه داره. البته تو اين مدت ديپلم آرايشگاه گرفته، جواز مهد كودك گرفته.
شوهر اين خانم از خودش كوچكتره و تو اين مدت به شدت كار كرده.
ديروز كه زنگ زد خيلي ناراحت بود، مي گفت سه ماهه قسط خونمونو نداديم. ديگه كم اورديم، مي خوام خونه رو بفروشم يه آپارتمان كوچيك تو انديشه بگيرم و يه خونه اينجا رهن كامل كنم اقساطم كم بشه.
خيلي ناراحت شدم، همش تو ذهنم براش دنبال راه حل بودم كه يه دفعه يادم اومد كه اين خانوم زنگ زده بود منو واسه نذري تاسوئا ناهار دعوت كنه و ازم شماره براي ليزر بگيره. به اين نتيجه رسيدم كه راه حلهاي من به دردش نمي خوره.
2-چند روز پيش داشتم فكر مي كردم چي مي شد كه يه عالمه پول بادآورده خدا به ما مي داد ديگه لازم نبود انقدر سر خرجاي بي خودي كه شوشو مي كنه بهش گير بدم و تازه خوش خوشانمم مي شه كه چه شوهر دست و دلبازي دارم. اينجوري شد كه به شوشو گفتم : شوشو خدا يه عالمه پول بادآورده بهت بده ديگه فكر كنم ما با هم مشكلي نداشته باشيم.
شوشو: من كه مشكلي با پول و تو تدارم هركاري دلم بخواد مي كنم، خدا به تو يه عالمه پول بادآورده بده مشكلت با خودت حل شه.
واي ماه عسل چقدر خوش گذشت. ۳روز مشهد ۳ روز كيش. خداييش هيچ مسافرتي ماه عسل نمي شه. اصلا نبايد مسافرت ماه عسل رو به تعويق انداخت.
ماشين خريدنمون. يادمه بايد رنگشو انتخاب مي كرديم. من مي گفتم سفيد كه ارزونترين رنگ بود ولي شوشو طبق معمول با چيزاي ارزون مخالف بود. خلاصه رفته بوديم آبميوه مي خورديمو ماشينا رد مي شدن ما رنگشونو نگاه مي كرديم.
هنوز ماشينو نگرفته بوديم،۹ماه از عروسيمون مي گذشت كه دختري حضورشو به ما اعلام كرد. وقتي خانومه با خوشحالي جواب آزمايشو بهم گفت همينجور هاج و واج مونده بودم. نمي دونستم خوشحال باشم يا ناراحت. خيلي زود بود جمع دونفريمون سه نفره بشه.
بعدشم كه ماشينو گرفتيم هر شب تو خيابونا چرخ مي زديم تا به دنيا اومدن دختري. يادمه شبي كه فرداش قرار بود بريم بيمارستان رفته بوديم پارك لاله.
روزي كه دختري به دنيا اومد يه روز شاد و پر درد بود. شوشو خودش به همه دوستاش زنگ مي زد مي گفت عمو شدين.
۳ روز بعد شروع سردرد شديد مامانم و اومدن مامان بزرگ مهربونم واسه مواظبت از ني ني. خدايا شكرت كه اين همه نعمت كه بهم دادي كه منو تو هيچ شرايطي تنها نذاشتي.
۱۰ روز بعد و رفتن به خونه خودمون و استرس و هيجان نگهداري بچه
۲ ماه بعد افسردگي بعد از زايمان و هر روز خونه مامان
۴ماه بعد برگشت به سر كار و شروعي دوباره
شروع تمرين رانندگي با شوشو
خداييش تو ياد گرفتن رانندگي شوشو برام سنگ تموم گذاشت و با كمك و پيگيري اون بود كه منو يه روز وسط خيابون گذاشت و رفت و بالاخره نازمنگولا مجبور شد تو اين مورد مستقل بشه.
يكسال و دو ماه بعد و مريضي من و يه سلسله اتفاقهاي خيلي تلخ كه اميدوارم يه روزي يادم بره.........
نزديك شدن خونه ما و مامانمينا و اينكه ديگه مجبور نبودم صبحها دختري رو كلي راه ببرم اونجا و كلي راهم برگردونم. هنوزم كه هنوزه صبحها مامان خوبم مياد خونمون و هر وقت دختري بيدار شد مي بردش.
تولد سه سالگي دختري و خوردن ضربه آخر و گرفتن تصميمي تو زندگيم كه هميشه ازش مي ترسيدم و همين باعث سواستفاده طرف مقابلم شده بود.
اولين مسافرت خارج از كشور با دختري و پشت سر گذاشتن ۳ روز خيلي خوب و بعدش مريضي......
در آخر پنجمين سالگرد ازدواج و..................گرفتن يه كادوي گوگولي از شوشو.
و اين داستان ادامه دارد.........
مي بينين شيرينياش بيشتر بود نه. تلخياشم حتما توش صلاحي بود واسه ساخته شدن من.
مرسي خداي مهربونم![]()
واسه شوشو كفش خريدم بهش نشون دادم
نتونستم جلوي خودمو بگيرم.