تبليغاتX
نازمنگولا
ديدين بعضي منشي ها بيشتر از خود مديرها احساس مديريت مي كنن.

تو مديريت ما(البته الان من يه جاي ديگه كار مي كنم) روابط بين مدير و كارشناسها خيلي صميمانه است. شايد به دليل اينكه از اول همكار بوديم و همچنين تواضع مديرمون باشه كه خوب آدم باسواديم هست و دليل نداره جور ديگه خودنمايي كنه.

حالا يه منشي داريم كه  بيشتر شانسكي شده منشي مديريت. بين منشي هايي كه باهاشون كار كردم استعدادش فوق العاده پايينه، عوضش تا دلتون بخواد رو داره اين دختر.

بيشتر كارشناسا ترجيح مي دن خودشون كارشونو انجام بدن تا اين خانم.

چند روز پيش زنگ زدم بهش مي گم آقاي آ (مديرمون)هست؟

مي گه نمي دونم درست تو اتاقشو نمي بينم خودت بيا پايين ببين هست

رفتم پايين با آقاي آ حرفمون طول كشيد. اومدم بيرون هر هر مي خنده مي گه: ماشششاله

مي گم: چرا؟

مي گه: چقدر طولش دادي هيچ كس انقدر تو اتاقش نمي مونه

خدايي انگار وقت اونو من گرفتم. حالا واقعا آقاي آ رودربايستي نداره اگه كار داشت مطمئنم بهم مي گفت بعدا صحبت كنيم

آي حرصم گرفت جوابشم ندادم.  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 9:8  توسط نازمنگولا  | 

نمي دونم كه طرز نوشتنم چه جوري بود كه فكر كردي من انقدر بدبختم. من اينجا فكر نكنم داستاني تعريف كرده باشم كه برداشتت اينجوري بوده. ولي براي اينكه از نگراني دربياي بايد بگم كه اصلا اين خبرا نيست. شوشوام اصلا به قول تو حيولا نيست بلكه شايد محبت زياديشه كه خيلي وقتا ازش سو استفاده مي شه. منم اينجا قصه زندگيمو نمي نويسم معمولا احساسمو تو يه مقطع زماني خاص مي نويسم كه ممكنه روز بعدش فرق كنه.

در آخر بازم اگه نوشته هام انقدر احساساتتو برانگيخته معذرت مي خوام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 11:32  توسط نازمنگولا 

از شوشو خواستم كه فيلم عروسيمونو بزاره دختري هم ببينه و خودمونم ياد ايام كنيم.

واي من چقدر اين نازمنگولاي اون وقتا رو دوست دارم. البته از يه طرفم از دست سادگيش لجم مي گيره.

يه دفعه با ديدن اين فيلم كه دلم مي خواست شادم كنه خاطرات تلخ از جلوي چشمم رژه مي ره. آره نازمنگولاي توي فيلم دلش صاف و بي كينه بود  ولي نازمنگولاي الان تو دلش پر نفرت و كينه است.

نازمنگولاي اون روز چقدر خوش بين بود ولي نازمنگولاي امروز واقع بين ولي هنوز ساده و ........

مي گرده دنبال مقصر اين قضيه. آره شايد اگه همون موقع از اول چشماش و باز مي كرد و خيلي چيزا رو مي ديد اينجوري نمي شد. آدمها رو نمي شه عوض كرد ولي رفتار ماست كه اجازه تجاوز به حقوقمون رو به ديگران مي ده.

چشمش مي افته به كسي كه همراه زندگيشه. آره اون از همون روز اول همه چيزو مي دونست، همه رو مي شناخت. اگه اون مي خواست تو دل تو الان اين همه كينه و نفرت نبود. آخه چرا؟ مگه از اون روز قرار نشد كه جاي همه رو تو زندگيت بگيره. مگه قرار نشد كه نزديكترينت باشه،تكيه گاهت باشه، آيا بعد ۵ سال شده؟.....

داري فيلمو نگاه مي كني، ديگه دو تا گوش روي سر نازمنگولاي قصه مي بيني. هر وقت اين فكرا رو مي كني حس خفه گي بهت دست مي ده. دختري داره با اشتياق اين تصاويرو نگاه مي كنه. شايد براي اولين بار فكر مي كني كاش پسر بود. يه لحظه فكر مي كني اگه اينجور مسائل براي اونم پيش بياد چي؟

بغضتو مي خوري. به خودت قول مي دي نمي ذاري چنين اتفاقاتي براش بيافته.

ياد سردرداي مامانت ميافتي كه تو اين چند ساله چند برابر شده ولي هميشه نكات مثبت زندگيتو كه خيليم زياده بهت يادآوري مي كنه. مادر من خوب بودن و گذشت زيادي اصلا خوب نيست. شايد اگه تو اون روز چشماتو نمي بستي اينجوري نمي شد. آره تو همه چيو ديدي و طبق معمول تو خودت ريختي و هيچي نگفتي.

ياد اتفاقهاي اخير دور و برت مي افتي. تو اين چند وقته همش داري غصه مي خوري كه چرا همه باهات جنگ دارنو تو آدم جنگجويي نيستي. يه دفعه دلت آروم مي گيره. آره تو يه مادري. پس بايد قوي بشي. بايد بتوني از حقوقت دفاع كني. بايد بتوني به خاطر بچه ات مقتدر باشي.

هميشه از اونجايي كه يادته خدا برات بهترينا رو خواسته. اين چند ساله شك كردي نه؟ آره حتما اينم بهترينه. 

يه بحث تكراري بين تو و شوشو و فيلم خاموش مي شه و  ........... دوباره نقطه سر خط.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 10:4  توسط نازمنگولا  | 

الان تو يه وبلاگي يه چيزي خوندم روحم شاد شد. برام باور كردني نبود انگار يه زني آرزوهاشو درباره شوهرش مي گفت نه واقعيتو. اينجا رو بريد بخونيد.

كاش من يه روزي بيام اينجوري از شوشو بنويسم. يعني مي شه. البته خيلي از اين خصوصيات خوب رو شوشو داره ها. ولي بعضياشم كه خيلي مهمه ........

مثلا وقتي ناراحت و عصباني مي شم اون بدتر از من مي شه. وقتي گريه ام مي گيره عوض اينكه آرومم كنه بيشتر آتيشم مي زنه.

اصلانم زير بار نميره من بهش تكيه كنمآخه من كه انقدا وزنم زياد نيست.

بعد نوشت:خسته شدم همه چيز دور و برم شده نقطه سر خط.

به نظر شما آدم بايد چند بار از يه سوراخ گزيده بشه.

باز هم خدايا شكرت واسه داده ها و نداده هات

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 15:8  توسط نازمنگولا  | 

بعضي وقتها انقدر به من نزديكي انقدر مهربوني كه حس مي كنم خوشبخت ترينم. اما خيلي وقتها يا اصلا نيستي يا خيلي دور و غريبه. حيف روزهايي كه اينجوري سپري مي شه.

به نظر شما اگه دو تا حس حسادت و توقع تو آدمها كمرنگ مي شد، دنيا بهشت نمي شد؟

آدماي حسود زندگي رو هم براي خودشون و هم براي اطرافيانشون زهره مار مي كنند. آدمهاي پرتوقع هم همينطور.

به خدا اگه تو زندگيمون دقت كنيم هر كدوممون چيزهايي داريم كه حاضر نيستيم شرايطمونو با هيچ كس ديگه عوض كنيم.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 14:2  توسط نازمنگولا  |