تبليغاتX
نازمنگولا

همش يه ليست از چيزايي كه دلم مي خواد بخرم داره تو ذهنم دور مي زنه : يه زنجير طلا سفيد بلند با يه تو گردني شيك .يه كنسول خوشگل. سه تا فرش شيش متري تبريز.يه انگشتر ساده شيك.يه پالتوي خوشگل. كيف و كفش. ........و آهان يادم اومد ماشينمونم بدجوري مصرف بنزينش بالاست ديگه ام خسته شدم ازش بدم نمياد عوضش كنيم

اما دوباره قراره يه كاري بكنيم كه همه پولامون ميره، تازه كلي هم به اقساطمون اضافه مي شه

آخه خسته شدم پير شديم چقدر به فكر آينده باشيم. مخصوصا آدم بچه دار كه مي شه توي اين مملكت بدجوري بايد به فكر آينده باشه.

اون ليستمم بايد اولويت بندي كنم ببينم چي مي شه.

راستي بدجوري بي مناسبت از اين آهنگ مهدي مقدسه كيه؟ خوشم اومده: به تو گفتم مثه تو زياده اما واسه تو داشتم مي مردم تو رو با اونيكي ديدم كم اوردم

بعدشم صبح فمنيست بازيم گرفته بود به شوشو مي گفتم مهريمو مي بخشم بريم حق طلاق بهم بده با حق حضانت بچه. اونم لبخندي مي زد از روي فخر كه نگو. گفتم تقصير منه از اول ازت نخواستم. اونم گفت خوب منم قبول نمي كردم.بعدشم گفت كه واسه دخترم حتما از شوهرش حق طلاق مي گيرم براش.منم گفتم بشين دخترت به حرفت گوش بده اوني كه من مي بينم خودش مياد شوهرشو بهت معرفي مي كنه. بايد فرهنگ سازي كني و قدم اولشم اينه كه بياي منو اصلا با زبون خوش طلاق بدي يا بهم حق طلاق بدي. اينم از عشقولانه هاي ما سر صبحي تو راه سر كار. من كه جاش بودم طلاق يه چنين زن پررويي رو مي دادم(البته يه حرفاي ديگه ام زدم كه ديگه حرف به كشت و كشتار كشيد و من اينجا سانسورش كردم).خداييشا واسه درخواست حقوق مسلممون پوزخند تحويل مي گيريم مگه نه؟ 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 14:14  توسط نازمنگولا  | 

حرف زدن تو زندگي خيلي راحته ولي عمل نه. نمي دونم اين وابستگي و ريسموني كه بعد ازدواج زن و شوهرو به هم وصل مي كنه چيه. حتما كار خداست. هميشه منطقي كه فكر مي كنم مي گم آدم يه بار بيشتر كه نمي خواد زندگي كنه پس اگه بعد چند سال ديد از زندگيش راضي نيست تمومش كنه.

اما مي دونم كه اينا همش حرفه و عملش سخته. دوست عزيزم خيلي بهت فكر مي كنم. واقعا حيفه كه روزهاتو اينجوري با غم و غصه بگذروني. كاش مي تونستم برات كاري كنم.

اينايي كه گفتم به وضعيت زندگي خودم ربطي نداره. خدا رو شكر اوضاع بدك نيست.

ماه ديگه ۳۰ سالم مي شه. دلم مي خواد بشينم عملكرد دهه دوم و سوم زندگيمو بنويسم و يه برنامه ريزي واسه دهه چهارم بكنم.  ولي خدايي اين دهه خيلي زود گذشت و مي دونم كه دهه چهارم زودتر هم خواهد گذشت.

راستي يه امتحان زبان تافل واسه آذرماه ثبت نام كردم ولي اصلا حال درس خوندن و از اون مهمتر امتحان دادن ندارم. بيكار بودما.

دلم يه سورپريز مي خواد. البته يه دونه نه چندتا.

هوس كردم بشينم يه بار وبلاگمو از اول بخونم و حرفايي كه دوست ندارم علني بشه حذف كنم و بعدش ديگه اينم بشه مثل وبلاگ دخترم. نظرتون چيه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 9:37  توسط نازمنگولا  | 

هر روز وقتي مشغول كارامم به خودم مي گم اينو تو وبلاگ بنويسم اونو بنويسم ولي وقتي مي خوام وبلاگ بنويسم ديگه دوست ندارم اونا رو بنويسم.

در ادامه پست قبلي دخترم شكر خدا تازه خوب شده نمي دونم چه مريضي بود.

يه چيزي بگم بخندين دلم مي خواد دوباره برم يه مسافرت درست و حسابيولي فعلا امكانش نيست.(روم زياده نه)

يه وقتايي فكر مي كنم حكمت خدا چيه كه دو نفر كه انقدر با هم فرق مي كننو كنار هم مي زاره.بحث خوبي و بدي نيستا مثلا اون خوابش مياد من خوابم نمياد(ساعت ۹شب) وقتي من خوابم مياد اون مي گه بريم بيرون(ساعت ۱ نصف شب)

تازگيا حس مي كنم كه بيشتر آدمهاي دورو برم خودخواهن. لابد خودمم خودخواهم.

چند ماهي مي شه كه از چند تا از دوستام بدجوري دارم رو دست مي خورم و ناديده مي گيرم. خيلي حيفه نه، البته بار اولشون نيست. مي خوام يه آگهي بزنم تقاضاي چند تا دوست بي شيله پيله كنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 12:53  توسط نازمنگولا  |