اينروزا انقدر مودي هستم كه ترجيح مي دم چيزي ننويسم. يه وقت خوب و شاد يه وقت افسرده. دلايل شادي تو زندگيم زياده ولي اينروزا يه مسائلي برام پررنگ شده كه خيلي اذيتم مي كنه.
راستش اينروزا حس مي كنم بايد تكليفم و با خودم و زندگيم روشن كنم. ديگه من و شوشو تو اين 5 سال بايد خوب همديگه رو شناخته باشيم. نمي دونم ازنظر من شوشو اين روزا داره امتحان مي ده. خيلي دوست دارم از اين امتحان سربلند بيرون بياد.
مي دونين وقتي مي بينم به خاطر اونا تو اين پنج سال باهام چه كارها كه نكرده ديوونه مي شم. كاش حداقل ذره اي براش ارزش قائل مي شدن. اونا ديگه تو همه امتحاناي من مردود شدن و اگه شوشو بخواد مثل گذشته رفتار كنه برام قابل تحمل نيست... دعا كنين قوي باشم و بتونم خوب عمل كنم و تصميم بگيرم.![]()
روز زن و مادر هم گذشت. با تاخير خانوم خانومها روزتون مبارك.
اين چند وقته اوضاع بدك نبوده.
راستي من دو تا سوال ازتون دارم.
۱- من هميشه حس مي كنم رابطه كلامي خوبي با شوشو نداريم. يعني خيلي وقتها براي هم حرفي نداريم. مثلا صبحها يه نيم ساعتي باهم تو ماشينيم. كمتر حرفي زده مي شه. يا اگه تلفني هم با هم حرف بزنيم جز احوالپرسي چيزي نيست. شبم كه دو تامون خسته و كوفته و شوشو هم كه معمولا بعد از ساعت ۷ مياد خونه.
نمي دونم ولي اين مسئله خيلي منو اذيت مي كنه و باعث مي شه نيازهاي من براورده نشه و از رابطه بينمون احساس رضايت نكنم.
هميشه حس مي كنم زن و شوهر بايد نزديكترين دوست همديگه باشن و با هم احساس راحتي كنن. بتونن حداقل ۸۰ درصد درد دلاشونو با هم بكنن ولي بين خودمو شوشو يه سد بزرگ مي بينم .
۲- حس مي كنم زندگيمون يلخي شده. يعني هيچ هدف و برنامه اي براي زندگيمون نداريم.
سوالام اينه كه
۱- شما معمولا تو روز چه مدتي باهم صحبت مي كنين و موضوع صحبتهاتون چيه؟
۲- شما چه جوري براي زندگيتون برنامه ريزي مي كنين؟
با ديدن روي دخترم و شيرين زبونيهاشه كه جون مي گيرم و از ته دل خدا رو براي اين نعمتي كه به ما داده شكر مي كنم.
هر بار با ديدن دخترك و شوشو و پدر و مادرم به خدا مي گم خدايا ته دلمو نگاه نكن باور كن حرف منو گوش نمي كنه به خاطر نعمتهايي كه به من دادي ازت ممنونم.
اوضاع تقريبا بر وقف مراده. نوع كارم تو اداره عوض شده، حجمشم بيشتر شده،خوشحالم، از وقت تلف كردن متنفرم. فقط بعضي وقتها مي ترسم نوع كار بعد چند وقت برام روتين و خسته كننده بشه. به خصوص اينكه با رشته ام هم سنخيتي نداره، فكر كنم براي بلند مدت خيلي برام جالب نباشه.
بعضي ها گفته بودن ماجراي پست قبلي رو بنويسم، راستش در حد خودم و شما نمي بينم كه وقتمونو با نوشتن و خوندن اين مطلب پر كنيم.
دو روز پيش فردي كه رابط ازدواج ما بود و دوست خاله شوشو زنگ زده بود. راستش شك كردم چون من بيشتر به اون زنگ مي زنم. از حرفاش تقريبا مطمئن شدم باهاش صحبت شده. بحثو يه جوري پيش برد كه منم ماجرا رو براش گفتم. خيلي عصباني شد. اين خانم روانشناسه. اونم نتايجي كه گرفت و حرفهايي كه زد همونايي بود كه خودم بهش رسيده بودم، البته با شدت عمل بيشتر كه من آدمش نيستم.
وقتي ديد حال من انقدر خرابه گفت تو هنوز اين آدمها برات مهمن كه انقدر اذيت مي شي. بايد بهشون اهميت ندي. گفتم به خدا نه من شوشو برام مهمه كه اينجوري مي شم.
به خدا نمي دونم و نمي تونم شوشو رو درك كنم. اين همه بلا سرش اوردن كه خودش بيشتر و بهتر از من مي دونه مطمئنم خيلياشو من نمي دونم اونوقت يه حرفهايي مي زنه و كارايي مي كنه كه قلبم آتيش مي گيره.
خدايا همه چي رو سپردم به خودت از دلم خبر داري .........................