گفتم شايد بشه. آخه منو چه به اينجا و اينا. چرا بايد يه چنين آدمايي انقدر رو زندگيم تاثير گزار باشن و فكر و ذهنمو مشغول كنن. ۵ سال همه تلاشم و فكر و ذكرم ساختن زندگي بود كه تو يه لحظه يه آدم بي انصاف و بي منطق جلو چشمم اون زندگي رو سياه مي كنه.
چقدر سخت بود ولي نذاشتم اشكام غرورم و بشكنه. صداي دختركم منو به خودم اورد كه داشت واسه به ظاهر مادر بزرگش شيرين زبوني مي كرد.
نه دخترم نمي خوام حالا حالاها تو معني كينه و نفرتو بفهمي. دلم مي خواد تو هم مثل من با عشق زندگي كني ولي براي هميشه. نمي خوام غصه هاي منو بدوني. اما تو خيلي باهوشي. نمي دونم تا كي مي تونم اينا رو از تو پنهون كنم ولي سعيمو مي كنم كه دل كوچولوت نشكنه.
پر بغض بودم ولي همه رو خوردم. نگاه شرمنده همراه زندگيم منو به خودش جلب كرد. دلم كمي آروم شد و بغضم فروكش كرد. نه من نمي تونم از تو و زندگي كه ۵ سال پا به پاي هم ساختيم بگذرم ولي نمي تونم به كسي هم اجازه بدم كه اين زندگي رو با خودخواهي ها و ندونمكاريهاش هرچند وقت يكبار لجنزار كنه. تا اونجايي كه بتونم واي ميسم تا جايي كه ببينم فايده اي داره و اميدي هست.
خدايا من امسال ۳۰ ساله مي شم. ديگه اجازه نمي دم كسي حرمت منو خانوادمو بشكنه مي خواد هر كي باشه. من يه همراه شاد و پر انرژي مي خوام كه تو اين راه پر پيچ و خم زندگي پا به پام بياد. خودمو خانوادمو به تو سپردم راه رو جلوي پام بزار.
۱-اولين آرزوم سلامتي خانواده سه نفريمون و پدر و مادرم و برادرم و خانومش و خانواده شوشو.
۲-موفقيت دخترم توي تمام مراحل زندگيش
۳-رابطه بهتر و نزديكتر و عشقولانه تر با شوشو. به عبارت ديگه حس يه همراه خوب و صميمي تو تمام مراحل زندگيم.
۴-موفقيت كاري خودم و شوشو
۵- بهبود كامل جسمي و رواني يكي از نزديكان.![]()
۶- عمه بشم![]()
۷-داشتن دو تا دوست خيلي خيلي خيلي نزديك و صميمي![]()
ديگه بازم بگم
منم الهام جون(مامان دلارام) و هر كدوم از دوستام كه اين بازي رو نكردن دعوت مي كنم.
1- شما با آدمي كه همش داره غير منطقي حرف مي زنه و جايگاهشم براتون طوريه كه نمي خواين جوابشو بدين چه جوري برخورد مي كنين؟
من سعي مي كنم خودمو بزنم به كوچه علي چپ و يه لبخند بزنم.
درسته آخه از آدم توقع داشته باشن تو چشم طرف نگاه كنيم و تاييدش كنيم؟
به خدا من فرشته نيستم آدمم.
۲- در مورد پست قبليم از راهنمايي هاتون خيلي ممنون. راستش من اصلا براي اينجور آدمها حرص و جوش نمي خورم و اصلا حسابشون نمي كنم. مشكلم هم با اين آقا بيشتر وقتي برام پررنگ شد كه وقتي دخترمو مي ديد خيلي بد برخورد مي كرد و اخم مي كرد. حتي منشيمون كه از مشكل بين ما خبر نداشت مي گفت اين آقا چرا با دخترت اينجوري برخورد كرد؟
۳-ببخشيد اگه كم مي نويسم و نمي رسم بهتون سر بزنم. بدجوري گرفتار مهد دخترمم.