البته اين آقا از وقتي اومد تو مديريت ما با ما سلام و عليك نداشت. يه روز بعد از ساعت اداري شوشو اومده بود دنبال من ، ما هم تازه جامون عوض شده بود و شوشو اين آقا رو مي بينه ازش سوال مي كنه خانم ك كجا مي شينن . ايشونم فكر مي كنه طرف مراجعه كننده است مي زنه به فاض شوخيو اسم بنده رو مخفف مي كنه و مي گه خانم ك اونجا مي شينن.
خلاصه ديدم شوشو عصباني اومد پيش منو موضوع رو گفت. البته به نظرم خيلي آقايي كرد كه همونجا حال طرفو جا نيورد. خودشم گفت به خاطر تو اين كارو نكردم. البته رفت پيش آقاي ب رييسمونو موضوع رو بهش گفت. به منم گفت موضوع رو پيگيري كن، اگه من واقعا يه مراجعه كننده بودم چه فكري راجع به تو مي كردم.
خلاصه اين آقا كه موضوع رو فهميد ناراحت شد و آقاي ب هم باهاش صحبت كرد چند بار تماس تلفني گرفت معذرت خواهي كنه كه من چون خيلي عصباني بودم جواب تلفنشو ندادم.
كلا بگم اين آقا به نظر من از نظر رواني مشكل داره حالا حساب كنين كه همش جلوي چشم منم هست و انگارم كه از من تازه طلبم داره. البته من بعدا به مناسبتهاي مختلف كه شيريني گرفتم خودم بهش تعارف كردم ولي آقا بازم در برخورد با من مثل گاو مي مونه.مثلا دخترم اومده بود اينجا رفت وايساد جلوش. اين آقا سرشو بالا نياورد انگار با اين بچه هم قهره.
خلاصه ديگه ازش متنفرم، بلند بلند حرف مي زنه پاشو مي كوبه راه مي ره انگار رو اعصاب من راه مي ره.
پاركينگ محل كار ما ۵ طبقه است كه ما طبقه پنجميم. آقاي رييس و مدير ما طبقه دومن. الان چند ماهه كه مديرمون ماشين نداره رييسمونم بيشتر وقتها ماشين نمياره. چند ماهي من مي زاشتم جاي مديرمون و بقيه همكارا هم كه همه آقا هستن لطف مي كردن و اگرم زودتر ميومدن اونجا نمي زاشتن .
الان حدود يكماهه اون آقا مياد مي زاره جاي آقاي مدير . البته چون معمولا آقاي رييس زودتر از من ميان منم مي بينم ماشين نياوردن مي زارم جاشون.
امروز اتفاقي آقاي مربوطه ديرتر از من اومده بود و منم گذاشته بودم جاي آقاي مدير. انگار عصباني شده بود پررو انگار ارث باباشه.![]()
خلاصه سرتونو درد اوردم خيلي دلم مي خواد يه حال اساسي ازش بگيرم ديگه ازش متنفر شدم.![]()
نه كه فكر كنين اتفاق بدي افتاده نه همه چي مثل قبله ولي من يه خورده قاراش ميشم.
مسافرت چهار روزه ما دو روزش كامل تو راه گذشت. راهي رو كه هميشه سه ساعت و نيم يا حداكثر چهارساعت مي رفتيم يه رفتنه ده ساعت برگشتنه ۱۵ساعت به همراه به گو مگو با شوشو.
بازم خدا ما رو خيلي دوست داشت كه سلامت برگشتيم.
خدا رو شكر.
اينروزا حس مي كنم خيلي آدم منفي شدم. خيلي الكي خودمو اذيت مي كنم. هفته گذشته يه عروسي تو فاميل دور شوشو بود كه اصلا دلم نمي خواست برم چون همش ياد يه سري مسائل مي افتادم كه تو عروسيمون پيش اومده بود و من ۳ سال بعد فهميدم. نمي دونم چرا نمي تونم فراموش كنم چون فقط خودمو اذيت مي كنم. اصلنم عروسي نرفتيم البته نه به خاطر اينكه من دوست نداشتم چون كارتي به دستمون نرسيد.
مي دونين من يه هفته تو دلم غصه خوردم. ولي اصلا نمي تونستم به شوشو بگم بابا دلم نمي خواد بريم و الكي بهانه هاي ديگه مي گرفتم. تو رو خدا من آدم ضعيفي نيستم؟ چرا نبايد بتونم از نزديك ترين فرد زندگيم مستقيما يه خواسته اي داشته باشم. همش دلم مي خواد اون نگفته برام همه كار بكنه.
تازه جالب اينجاست كه من همه خواسته هام و صد بار سبك سنگين مي كنم و دليل و منطقشو سبك سنگين مي كنم ولي تا مي بينم شوشو تمايل نداره خودمو مي خورمو چيزي نمي گم. اما شوشو اگه خواسته اي داشته باشه كه حتي با منطق جور در نياد و منم ناراضي باشم ولي خودش خيلي بخواد سريع عملي مي كنه.
حالا خداييش فكر نمي كنين من خيلي ضعيفم
چرا چون دلم نمي خواد رابطه مون خدشه دار بشه. چون دلم نمي خواد طرفم پكر بشه. چون حاضر نيستم براي يه روزم كه شده با هم سرسنگين باشيم.
اما شوشو مي دونه هرچقدر برخلاف ميل من رفتار كنه هر وقت دلش بخواد من ظاهرا مي شم همون نازمنگولاي قبلي چون تحمل ندارم. به همون دلايل بالا. ولي تو دلم واويلا.
سلام به دوست جوناي خوبم عيد همتون مبارك
اميدوارم كه روزهاي خوبي رو تو سال جديد پشت سر گذاشته باشين و روزهاي خوبي هم پيش رو داشته باشين.
ما هم خوبيمو اين چند روز رو به ديد و بازديد گذرونديم. تعطيلات آخرم اگه خدا بخواد مي خوايم بريم شمال. البته من ته دلم يه خورده غصه دارم واسه اين شمال رفتن كه خوب بي خيالش ديگه. راستش اصلا دوست ندارم تنها بريم
اين داستان كار ما هم كه دنباله دار شد، چند بار اومدم تمومش كنم ولي نوشتنم نيومد.
خلاصه به اينجا رسيديم كه ما و آقاي ب همكار شديم و سال اول كار ما با تشويق و پاداشهاي نسبتاخوبي گذشت. هميشه من و آقاي ب نسبت به بقيه خيلي بيشتر تشويق مي شديم و اين براي من يه رضايت خاطري به همراه داشت. تو همون سال من برنامه نامزدي و ازدواجمو داشتم و پايان و دفاع پروژه فوق. آقاي ب هم اواخر فكر مي كنم يه كاري بيرون دست و پا كرده بود براي خودش چون سال اول درامد خوبي نداشتيم. اينو گفتم براي اينكه بگم همچين تمام وقتم در خدمت كار نبوديم ولي حداقل يه سر گردن از بقيه بالاتر بوديم.
من بعد از مراسم عروسيم دو هفته مرخصي گرفتم يه هفته رفتم ماه عسل يه هفته هم رفتم مركز تحقيقات ايران خودرو كه قبول شده بودم براي كار و همه كارهاي استخداميم انجام شد ولي بعد از يه هفته ديدم جاي فعليم بهتره و ديگه برگشتم سر كار.
همون روزاي اول برگشتم بود كه مدير ما معاون مدير عامل شد و رييسمونم مدير شد و خانوم منشي كه خيلي با هم دوست بوديم گفت كه آقاي ب براي رياست اداره ما انتخاب شده.
منشي ما فكر مي كرد كه اين خبرو به من بده من خيلي ناراحت مي شم و كلي با ملاحظه گفت كه نظر مديرمون اين نبوده و گفته كه اينا با هم برابر بودنو درست نيست يكي رو انتخاب كنيمو.............
نمي گم من رياست و دوست نداشتم ، بي تعارف من عاشق كارهاي مديريتيم ولي همون موقع گفتم منم بودم همين انتخابو مي كردم چون خداييش اگه ما تو همه چي برابر بوديم آقاي ب از نظر ظاهري و برخورد اجتماعي از من خيلي جا افتاده تر و مقبول تر بود.
خلاصه با خوشحالي خبر و به آقاي ب دادم كه اظهار بي اطلاعي كرد كه البته هنوز واقعا نمي دونم بي اطلاع بود يا نه(از نظر من آدم فوق العاده با سياستيه درست مي گم الهام جون؟).
توي اين تغييرات يه خانمي كه تحصيلاتي مشابه من داشت و از من يه پنج سالي قديمي تر بود به عنوان رييس يكي ديگه از اداره هاي مديريت ما انتخاب شد و با من تماس گرفت كه با توجه به تعريفي كه از شما شنيدم دوست دارم كه با هم همكار شيم. خلاصه مديرمون هم با من صحبت كردو معلوم شد اين خانم براي ادامه تحصيل قراره بره آمريكا و غير مستقيم گفتن كه من برم تو اون اداره كه بعد از رفتن ايشون جايگزينشون بشم.
تو اين گير و دار بود كه مشاور مدير عامل از من و رييسم خواست كه اگه كسي رو مي شناسيم كه كارش خوب باشه براي همكاري با اون معرفي كنيم.
آقاي الف تو اين مدت هميشه حداقل هفته اي يكبار با من در تماس بود .بعد از اينكه من از محل كار سابقم بيرون اومده بودم اونم يه ماهي رفته بود ايران خودرو و دوباره برگشته بود همونجا. خلاصه من شرايط روبهش گفتم و حتي گفتم زياد ايمني شغلي نداره چون قرارداديه و مستقيم با مشاور مديرعامل كار مي كنه و اگه مديريت عوض شه كه زمزمه هاشم بود براش زياد جالب نمي شه و..........
خلاصه آقاي الف هم اومد و مصاحبه و قبول شد.
رفتن خانم رييس ما به آمريكا طولاني شد و ما هم همكاري خوبي با هم داشتيم. خلاصه رفتنش مصادف شد با زماني كه من چهارماهه دخترمو حامله بودم. اوايل حاملگيم با توصيه همين خانم رييس موضوع رو تا تونستيم پنهان كرديم تا به قول خودش كسي نفهمه و حكم من بخوره. ولي دخمل ناز من بي موقع خودشو جلو همه لو داد
خانم رييس نزديك رفتنش بهم گفت برو پيش مديرو بهش بگو از چهارماه مرخصي يك ماه بيشتر استفاده نمي كني تا حكمتو بزنه و بعدشم ديگه كسي كاريت نداره برو چهارماهتم استفاده كن.
من قبول نكردم و گفتم حامله هم نبودم نمي رفتم به كسي بگم برام حكم بزنه.
همون دمدماي رفتن مرخصيم بود كه آقاي الف با نوشتن يه دستورالعمل يه اداره به مديريت ما اضافه كردو شد رييس اون اداره
خلاصه كلي هم از من متشكر بود هميشه كه اين فرصتو بهش دادم كه بياد اينجا.
دخمل گلي ما به دنيا اومد و ..............تا دو هفته باقيمونده به برگشتن بنده ، اداره ما رييس نداشت كه تحولاتي صورت گرفت و مدير ما بازنشسته شد و يه مدير از خارج شركت اومد و آقاي ب رو گذشتن رييس اداره ما و يه آقاي ديگه رو جاي آقاي ب.
ما باز هم با روحيه اي دو چندان و با اميد فراوان كه بازم خوبه تو اين كادر مديريتي دونفر(آقاي الف و ب)هستن كه با كار من آشنا هستن برگشتم سر كار و..........................خلاصه از اون زمان به لطف و مرحمت آقايون از صدر ليست كارشناسان به انتهاي اون سقوط فرموديم.اين سقوط بعد از رفتن مدير جديد و ارتقاي آقاي الف به پست مديريت تكميل تر شد.
يه دو سه باري كه از نشانه ها، اين مسئله رو فهميدم و اعتراضي كردم جفت اين آقايون غير مستقيم گفتن اينجا كه ما كار شاقي نداريم و نيروي آنچناني نمي خوايم و ..........................شما جاي ديگه بودي تو بخش خصوصي خيلي از اينا سر بودي ولي اينجا كسي با كسي فرقي نمي كنه.
خلاصه ديگه خسته شدم و كنار نشستم تا به امروز.
اتفاقا آخر سال با همكارها براي خداحافظي جمع شده بوديم هركي يه خاطره تعريف مي كرد. آقاي الف شروع كرد كه در تاريخ فلان خانوم ك (خودم) زنگ زد و پيشنهاد كار اينجا رو كرد گفتم عجب گيري افتادما آخه چه جوابي بدم منم تو رودربايستي گفتم بزار برم بعدا مي گم خوشم نيومد كه اومديمو قسمت شد و مونديم. ديگه از اين حرف زدنش خيلي ناراحت شدم ولي طبق معمول به روي خودم نياوردم.يكي از رييساي ديگه با شوخي به من گفت خانوم ك حالا پشيمون نيستي؟ منم به شوخي گفتم بعدا مي گم و آقاي الفم گفت من كه خيلي راضيم.
اومديم بيرون به آقاي ب گفتم عجب آدميه ها منم خوب بود با شوخي مي گفتم اين آقاي الف هي به من زنگ مي زد كه كار برام پيدا كن.
آقاي ب هم گفت كاش مي گفتي.
حالا اينا رو گفتم ولي اينم بگم كه آقاي ب كلاس كاري خودشو داره و اصلا تو اين مدت كوچكترين حرفي نزده كه من ناراحت بشم. روي ساعت كاري و مرخصي اصلا گير نمي ده. كارو الكي بزرگ نمي كنه.
آقاي الف هم همينطور فقط برخورد اجتماعيش ضعيفه.
ولي من ناراضيم ناراضيم ناراضيم. ناراضيم ديگه. اصلنم اينجا رو دوست ندارم. حالا بگين ناشكري نكن يا خوشي زده زير دلت...................