تبليغاتX
نازمنگولا
.......خلاصه ما اومديم محل كار جديدمون مشغول شديم.

يه چيزي رو از محل كار قبليم بايد بگم ، ۲ ماه مونده به اينكه من بيام اينجا يه آقايي كه اينجا بهش بگيم آقاي الف كه يه پله از من بالاتر بود و علاوه بر اينكه قسمت من غير مستقيم زير نظرش بود كل برنامه ريزيها هم زير نظرش بودن منو خواست. بايد بگم كه اون به قسمت من اصلا كاري نداشت چون اين قسمت تقريبا يه قلمرو جدا واسه خودش بود كه البته رييس سابقشم كه بيست سال اونجا رييس بود هنوز چند ماهي مونده بود بازنشست بشه و من به عنوان جانشينش رفته بودم اونجا.

اين آقاي الف فكر كنم ۴، ۵ سالي از من بزرگتر بود و يكسال زودتر از من به كارخونه اومده بود. هم رشته بوديم، هوش فوق العاده اي نداشت ولي فوق العاده آدم فعالي بود و اگه ازش مي خواستن شبها هم اونجا مي موند.

بهم گفت كه داره مي ره ايران خودرو و به مدير عامل كه گفته اونا تصميم گرفتن كه كل مسئوليت اون بيافته گردن من و اون بايد تو اين چندماه كاراشو به من منتقل كنه.

اون كه اين حرفو زد منم بهش گفتم كه منم برنامم اينجوريه ولي اصلا دوست ندارم از اينجا برم و احتمال رفتنم كمه.

خلاصه ايشونم گفتن پس اگه مطمئن نيستي فعلا چيزي نگيم و كارا رو بهت منتقل كنم.

اون زمان من ۲۴ سالم بود و هنوزم ازدواج نكرده بودم. خلاصه دو ماه گذشتو من قبل از اون آقا خداحافظي كردم و به محل كار جديد اومدم.(فكر بد نكنينا اون آقا زن و بچه داشت)

تو محل كار جديد ما ۶ تا نيروي جديد بوديم(۴تا آقا و ۲تا خانم) توي يه مديريت جديد.منم كه از همه كم سن تر بودم.

از بين اين نيروها ۲ تاشون (يك آقا و يه خانوم)هم رشته اي من بودن. خانومه(خانم ش) همون موقع هم كلاسيم تو فوق ليسانس بود و آقاهه هم كه بهش بگيم آقاي ب ، قبلا توي يه شركتي فكر مي كنم كه مدير بود و نسبت به بقيه آقايوني كه تو مديريت ما بودن معقولتر و كاري تر به نظر مي رسيد و ۵ ساليم از من بزرگتر.

خانم ش هم قبلا توي يه شركت معروف دولتي رسمي بوده و به دلايلي مدتي بود كه از اونجا بيرون اومده بود و يه ۴سالي از من بزرگتر بود.

مدير و رييس ما آدماي فوق العاده محترم و خلاق و كاري و دم بازنشستگي بودن. و به خاطر مسائلي، تازه بهشون پست داده بودن. اونهام كه يه كار جديد و مهمي رو شروع كرده بودن از بين ما ۶ نفر آقاي ب و خانم ش رو براي اون كار انتخاب كردن و ما ۴ تاي ديگم يه كار ديگه اي رو انجام مي داديم.

بعد از يه مدتي آقايون رييس و مدير ما با خانم ش كج افتادن البته با دليل و جاي منو اونو عوض كردن.

اينجوري منو آقاي ب همكار شديم.

الهام جون اين آقاي ب ما رو مي شناسي؟ قبل از اينكه بقيشو بنويسم بايد بهم مجوز بدي. البته تو ذهنم نمي ياد كه بخوام ازشون بدي بنويسم ولي بالاخره ديگه برداشت خودمو مي خوام بنويسم

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 11:20  توسط نازمنگولا  | 

نمي دونم از كجا شروع كنم ،

از دي ماه سال ۷۸ وقتي هنوز دانشجوي ترم آخر ليسانس بودم كارمو شروع كردم. يعني الان بيشتر از هفت سال سابقه كاري دارم.

كارمو از يه كارخونه شروع كردم كه تقريبا نزديك بهشت زهرا بود . يعني تو اون مسير. جاي خوبي بود.

بافت مذهبي داشت. وقتي من رفتم مديرعامل كلي ديپلمه رياضي خانوم به عنوان كارگر استخدام كرده بود. تا قبل از اون بافت اونجا حسابي مردونه بود. من دومين مهندس خانومي بودم كه وارد اونجا مي شدم. همكارا دل خوشي از اولين مهندس خانوم اونجا نداشتن. اخلاق خاصي داشت. خيلي از خود راضيو...........

البته فيلد كاري ما دوتا با هم فرق داشت.

كارمو تو قسمت برنامه ريزي...... با ۳ تا آقاي ديپلمه كه يكيشون هم سرپرست بود شروع كردم توي يه اتاق. رييس اون واحد يه مهندس حدود ۴۵ ساله بود كه تو آمريكا صنايع خونده بود. يه آدم كاملا خشك و .....

خود اون آقا به لزوم حضور مهندسي غير خودش تو اون واحد اعتقادي نداشت و با اجبار مديريت منو استخدام كرده بود و اين باعث بروز مشكلات زيادي براي من مي شد.

اون زمان من هنوز كلي كار براي پروژم داشتم و دو ماه بعدشم امتحان فوق ليسانس بود. اما انقدر كار كردن و دوست داشتم كه خيلي مقاومت كردم. اونا به خصوص رييس و سرپرست هر كاري مي كردن تا من ديگه اونجا نمونم ولي تحمل كردم و موندم الانم واقعا نمي دونم چرا.

چند ماه بعد از من يكي از همكلاسيهام اومد اونجا. رييس خوبي داشت و خيلي زود پيشرفت كرد. خلاصه خيلي سختي كشيدم و بالا و پايين كشيدم ولي كارمو مي كردم و ياد مي گرفتم.حتي تو اون دوران خيلي از شركتهاي خوب امتحان دادم و قبول شدم ولي بازم وايسادم. شايد دلم نمي خواست شكست خورده از اونجا بيام بيرون.

توي يكي از اين سرپاييني ها تو روزنامه آگهي استخدام محل كار فعليمو ديدم و پر كردم.

بعد از اون وضعيت كاريم خيلي خوب و باب ميلم شد. مسئوليت يه قسمت با فكر كنم ۲۰ ، ۳۰نفر  كارگر و كارمند. يه كار اجرايي كه من عاشقش بودم.  تمرين مديريت و سر كله زدن با اين آدمها كه همه ازت كلي بزرگتر بودن و خيلياشون دم بازنشستگي با اينكه سخت بود ولي شيرين بود.

تو اين مدت  امتحان اينجا رو با بيميلي و بر اثر فشار خانواده دادم و مصاحبه و گزينش يكسالي طول كشيد تا اينكه قبول شدم.

با اينكه كارمو و همكارامو خيلي دوست داشتم ولي نتونستم از شرايط خوب اينجا به خصوص براي خانومها  بگذرم و اون كارمو با يه دنيا عشق ول كردم و اومدم اينجا.

...............................................................................................................ادامه دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 11:14  توسط نازمنگولا  | 

اين سومين باره كه ميام يه پست بنويسم ولي نميشه. ايشاله كه اندفعه بشه

۱.چند هفته پيش كه با شوشو رفته بوديم كوه يه مسئله اي خيلي جلب نظرمو كرد. مي ديدم هر وقت كه حواسم نيست خيلي راحت مي رم بالا ولي وقتي دقت مي كنم كه مبادا بيافتم راه خيلي سخت مي شه و حتي بعضي جاها واي ميسم و .............

ديدم زندگيم همينطوره انگار نبايد خيلي فكر كرد يه خورده هم اگه بتونيم خودمونو بسپريم دست خدا بد نيستا. مي خوام تلاش كنم. قبل از ازدواج اينجوري بودم، خودمو مي سپردم به خدا ولي نمي دونم چرا الان كمتر مي تونم اينجوري باشم. شايد مي ترسم افسار زندگي از دستم بياد بيرون.شايد چون يكي ديگه هم تو اين زندگي خيلي موثره، نمي دونم. بالاخره بايد يه راهي پيدا شه.

۲.تازگيا خيلي قشنگ دارم مي بينم كه دنيا عجب دار مكافاتيه. سعي مي كنم تا اونجا كه مي تونم به كسي بد نكنم و دل كسي رو با كارام و حرفام نشكونم. اميدوارم نا آگاهانم اين كارو نكنم

يه دايي دارم كه بازاريه و خيلي ادعاي مومنيش مي شد. ديگه اين اواخر جواب سلام ما رو هم به بهانه بي حجاب بودن نمي داد. حالا ما هميشه جلوش حجابمونو رعايت مي كنيم. عروسيهامون با اينكه بعضياش جدا هم بود نميومد و...........

حالا دخترشون كلاس اول دبيرستانه. بلايي داره سر پدر و مادرش مياره كه نگو ونپرس. مي گه بايد سگ برام بخرين و..........................

الان داييم آرزوشه با ما رفت و آمد كنه كه بچه هاش از ما ياد بگيرن.

حالا جالبه كه بازم غصه هاشو ماها داريم مي خوريم. اگه بعدا وقت كردم بيشتر ماجراهاشو مي گم.

يادمه من دانشجو بودم جلوم گفت تو دانشگاه درس بي ادبي و بي شعوري مي دن . بازار بهترين دانشگاهه . حالا آرزوشه پسرش كه تازه ديپلم گرفته و خيلي هم باهوشه بره دانشگاه. ولي اون مي گه برم دانشگاه چي بشه.

خلاصه به نظرم خيلي بايد مواظب رفتارمون با ديگران باشيم. خودم كه ديگه هر كي بهم بدي مي كنه مخصوصا نزديكا براش آرزوي خوبي مي كنم. مي ترسم چون مي دونم اگه بلايي سر اون بياد عواقبش به خودمم بر مي گرده. البته دلم كه صاف نمي شه باهاشون. خدا كنه كه يه روز خدا انقدر دلمو بزرگ كنه كه بتونم ببخشم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 12:41  توسط نازمنگولا  |