تبليغاتX
نازمنگولا
سلام، مي خواستم يه پست جديد بنويسم وقت نشد. اومدم بگم وبلاگ ياسين و دانيال آدرسش عوض شده

اينم آدرس جديدش http://zahra1611561.blogfa.com

تعطيلات خوش بگذره

اولندش شوشو از ديروز صبح رفته ماموريت ، پنجشنبه بر مي گرده و من كلي دلم براش كوچولو شده

حالا مي خوام سر خودمو گرم كنم كه زمان زود بگذره.

دومندش بعد از ساليان سال من و شوشو مستقلا صاحب موبايل شديم

جريان از اين قرار بود كه من و شوشو تو اين چند سال از يك موبايل مشتركا استفاده مي كرديم ، موبايل بيشتر روزها دست من بود و روزهايي كه شوشو مي رفت ماموريت دست اون.

چون دوتامونم سركار خط مستقيم داشتيم زياد تو خط خريد سيم كارت دوم نبوديم تا اينكه ماموريتهاي شوشو زياد شد و ......

پنجشنبه ما از كوه رفتيم جمهوري تا يك فروند گوشي ارزان قيمت و يه سيم كارت ايرانسل بخريم.

رفتيم از حسابمون پول برداريم كه ديديم به به كمي پول به حسابمون واريز شده كه نمي دونيم چي هم هست.

چند وقت بود شوشو رفته بود تو خط تحقيق در مورد خريد ال سي دي. منم راستش به فكر اين بودم كه يه تغييري يه تحولي يه كار جديدي مخصوصا براي تغيير روحيه شوشو. خوب ديگه كسايي كه ما رو مي شناسن مي دونن كه تو فصل زمستون تو اين چهارسال زندگي ويرمون مي گيره و تنمون مي خاره كه يه اسباب كشي راه بندازيم.

راستش ما تو سه سال گذشته سه بار خريد و فروش خونه انجام داديم و ديگه پارسال كه آخرين بارمون بود پس لرزه هاي مالي اينكار، ما رو هنوز دنبال مي كنه. پس ديگه حالا حالاها پشت دستمونو داغ كرديم. كجا بودم آهان پنجشنبه تا چشمم به اون يه خورده پول افتاد به شوشو گفتم بيا بريم ال سي دي هم ببينيم . شوشو هم كه قربونش برم پا،ديگه رفتن همانا و خريد كردن با چك يكماه ديگه همانا و دوباره پيش پيش خرج كردن هرچي پاداش و عيدي دوتامون ...............

ما بازم نتونستيم بشينيم تا اول حسابمون پر شه بعد خرجش كنيم

خداييش تا حالا نديدم دو تا زن و شوهر تو اين كارا مثل من و شوشو با هم تفاهم داشته باشن تو رو خدا يه ماشاله بهمون بگينا چشم نخوريم بابا ما ماجراها داريم تو اين كارا.

اما يه چيز بگم بدجور هوو اوردم واسه خودم ، اين خانومهاي خوشگل تو شوها انگار اومدن تو خونه ما

ديگه برم كه خيلي حرف زدم اين ماجرا ادامه دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 12:51  توسط نازمنگولا  | 

دوست جوناي گلم سلام

خيلي وقته ننوشتم چون نوشتنم نميادچند بارم اينجا رو باز كردم ولي نتونستم بنويسم. راستش من درباره مسائلي مي نوشتم كه الان ديگه اينجا جاش نيست. حتي ديروز به فكرم رسيد برم تو آرشيوم و مطالب اونجوري رو پاك كنم ولي ديدم بخوام يه بار اونا رو بخونم كه بفهمم بايد پاك كنم يا نه اعصابم خورد مي شه.

راستش من يه اخلاقي دارم كه اصلا دوست ندارم كسي رو از دست خودم ناراحت كنم حتي اكه طرف خيلي هم بهم بدي كرده باشه، حالا چه برسه به اينكه طرفو خيلي هم دوست داشته باشم 

خوب پس اگه بخوام بنويسم بايد به مسائل عمومي تر بپردازم كه نمي دونم از پسش بر ميام يا نه.

راستش چند روز پيش اين فكر به ذهنم رسيد كه چرا هر چي صفت بده ازش به صفات زنانگي ياد مي كنن و هر چي صفات مثبته مردونگي مي دونن.

واقعا خيلي به اين موضوع فكر كردم و غصه خوردم گفتم كاش مي شستيم زن بودن رو يه تعريف قشنگ ازش مي كرديم و اشاعه مي داديم.

بعدشم فكر كردم كاش مي رفتم توي اين انجمنهاي دفاع از حقوق زنها عضو مي شدم شايد مي تونستم كاري بكنم.

بعدشم گفتم بيافتم دنبال حل مشكل يه سند موروثي زميني كه به مامانمينا رسيده و خيلي هم ارزش داره ولي دست هر وكيلي رفته كه مشكلشو حل كنه پسش داده

بعدشم......................

ولي هنوز هيچ كاري نكرده نمي دونم چرا چند وقته انقدر خستم، شما مي دونين؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 14:1  توسط نازمنگولا  | 

تعطيلات خوبي داشتيم. خدا رو شكر آرامش داشتم كه به يه دنيا مي ارزيد.

راستش به اين نتيجه رسيدم كه دارم زيادي به يه سري مسائل و يه سري اشخاص اهميت مي دم.

خوب آدم يه سري حقايقو بايد قبول كنه و سعي كنه نقش شاديا و مسببين اونا رو پررنگ و ناراحتيا و مسببين اونا  رو كم رنگ كنه.

ضمنا فقط اينم بگم كه يكي از مسائلي كه تو اين دو ماه غير مستقيم باعث ناراحتي و دلگيري من از دست شوشو شده بود و وقتي هم كه مستقيم به مسئله پي بردم عمق ناراحتيم صد چندان شد و گفتم كه كاش نمي فهميدم خدا رو شكر گوش شيطان كر حل شد. خدا كنه كه شر اين مشكل براي هميشه كنده شده باشه.

ديگه اينكه ما تقريبا ۲ سالي مي شه كه با يكي از دوستان شوشو و خانوادش رفت و آمد مي كنيم.

اول بايد به نكات مثبت اين رابطه اشاره كنم:

۱-به نظرم دوست شوشو پسر سنگين و خوب و زحمت كشيه. تا حالا رفتاري تو اين دو سال انجام نداده كه باعث ناراحتي ما بشه.

۲-يه پسر دارن كه يك سال و نيم از دختر ما بزرگتره و با هم خوب بازي مي كنن.(ما تو فاميل خودمون كه بچه كوچيك نداريم. تو فاميل شوشو هم فقط بچه برادرشه كه دو ماهي از دختر ما كوچيكتره و وروجك ما هم بيشتر ترجيح مي ده با بچه هاي بزرگتر از خودش بازي كنه)

۳- خونمون به هم نزديكه، با ماشين شايد ده دقيقه راه باشه

۴- با هم راحتيم و هيچ كدوم اهل تشريفات نيستيم

۵- براي رفت و آمد اين شكلي دوستاي زيادي نداريم

و اما نكات منفي

۱-خانوم خونه به ظاهر خيلي شوخ و خوش مشربند ولي در اصل همش در حال پراكندن انرژي منفي.

 دوست شوشو مهندس مكانيكه و من و شوشو هم كه هم رشته ايمو صنايع خونديم. اين خانوم به گفته خودشون چون زود ازدواج كرده ديپلمه و ادامه تحصيل نداده. تو رو خدا كسايي كه دانشگاه نرفتن از دستم ناراحت نشن چون من خودم تو فاميل با خيليا مراوده دارم كه تحصيلات عالي ندارن و خيلي هم با شعورن و اصلا اينجوريا نيستن. ولي اين خانوم تو اين مدت همش سعي داره خودشو گنده كنه و شوهرشو كوچيك كنه حالا به هر نحوي كه شده. البته تو سر منم خيلي مي زنه ،يه بار گفت تو كه بابا ۲۴ سالت بوده ديگه ترشيده بودي ازدواج كردي. البته من اصلا از اين حرفاش زياد ناراحت نمي شم ولي جوابشم نمي دم.خوب همون موقع يه دفعه تو دهنم اومد كه بابا من همون موقع هم قصد ازدواج نداشتم و داشتم پروژه فوقمو دفاع مي كردم كه حرفمو خوردم گفتم حالا مي گه داره مدركشو به رخ ما مي كشه.

 برعكس همش تو رفت و آمدامون سعي مي كنم يه جوري اعتماد به نفسشو بالا ببرم كه ناراحت نشه و همش مثلا از غذاش تعريف مي كنم و...........

روز اولي كه ما با اينا آشنا شديم گفت من خانه دارم ولي انگار كه سي سال كار كردم و بازنشسته شدم چون اين خونه رو بابام برام خريده كه ما توش زندگي مي كنيم. جالبه كه آقاهه هم اصلا ناراحت نشد و حرفشو تاييد كرد.

خلاصه اينكه اون اوايل هر وقت با اين خانواده بوديم بعدش از دست پر حرفي و انرژي منفي اين خانوم سردرد مي گرفتم  ولي الان خيلي بهتر شدم.

ضمنا اينم بگم كه اين خانواده تمايل شديدي به ارتباط با ما دارن و هي ما رو دعوت مي كنن و خودشون ميان.

نظر شما درباره ادامه ارتباط ما با اين خانواده چيه؟

راستي شوشو هم اصراري به ادامه ارتباط نداره و حس مي كنم زياد راضي نيست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 14:57  توسط نازمنگولا  |