تبليغاتX
نازمنگولا
 من جاي شما بودم اينورا نميومدم نوشته هاي ناراحت كننده يه لوس ننرو بخونم.

واسه همينم گفتم ديگه حرفهاي خوب خوب بنويسم.

اول اينكه يه ماهي مي شه با شوشو پنجشنبه ها مي ريم كوه و ساعت حدود ۱۱ مي ريم سر كار.يه وقت رييسمو چشم نزنينا(البته شوشو چون پنج شنبه ها اضافه كاره مشكلي نداره)

اگه يادتون باشه گفتم هفته اي يه بارم مي رم استخر. وزن كم نكردم ولي به نظر خودم يه كم رو فرم اومدم.اينم براي خودم.

ديگه اينكه ديروز شوشو يه كاري داشت ماشينو برده بود و بنده با اين مسافركشان بين راهي اومدم سر كار. كلي قدر ماشينو فهميدم. بايد بگم ياد گرفتن رانندگي رو كاملا مديون شوشو اموگرنه با اخلاق بابام عمرا اونجا راننده مي شدم.

هاها اينجانب امروز طي فرايند رانندگي آينه يك فروند پرايد را در اتوبان نيايش شكاندم.(البته مطمئن نيستم قبلا نشكسته بوده ها) سه هزار تومان هم بيشتر در كيفم نبود. ايشان هم گفتند ۸ هزارتومن هزينه اش مي شه. منم گفتم وايسا پليس بياد خوب من بيمه دارم

بعد رفتم تو ماشين به شوشو زنگ زدم كه مشورت كنم كه يارو اومد گفت خانوم برو ولي من حلالت نمي كنم ،وقتم بيشتر ارزش داره. تا من بيام چيزي بگم راشو كشيد و رفت. من اول خيلي دچار عذاب وجدان شدم و هرآن گفتم يه سنگ از آسمون ميافته روم. ولي بعد پيش خودم گفتم به من چه ؟ مي خواست وايسه

بعد كه اومدم سركار شوشو كلي دعوام كرد كه چرا انقدر كم پول همرات بوده

خوب اينهم از انشاي امروز من

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 13:58  توسط نازمنگولا  | 

از نظرهايي كه تو پست قبلي برام اومد فهميدم كه نتونستم مطلبو برسونم.

زندگي داره مي گذره و روزها يكي پس ازديگري. آسمون من هم كمي ابريه. نمي دونم تا كي ادامه پيدا مي كنه ولي بيشتر وقتها سردرد دارم و شبا هم با آرام بخش و قرص خواب مي خوابم.

خودم مي دونم كه كم تحملم ولي همينم كه هستم، هر كاري مي كنم نمي تونم خودمو عوض كنم.

برام خيلي جالبه كه بين دوستام اونايي كه پر رو تر و ناسازگارتر بودن رفتن تو خانواده هاي خيلي خوب و مهربون. تازه بازم ناسازگاري مي كنن.

ديروز با يكي از همون دوستام صحبت مي كردم، مادر شوهرش مهموني زنونه اشو انداخته بود روز تعطيلي اون، اونم داشت كلي ذوق مي كرد كه چي بپوشه و كدوم آرايشگاه بره.

بازم ناشكري نمي كنم همينكه هممون سالميم خدا رو شكر.

ديروز رفتم دندون پزشكي پيش دختر عمه ام. دندونمو عصب كشي كرد. همچين آمپولي زد به دندونم كه تا شب دهنم كج بود. ولي خداييش اصلا دردم نيومد.دستيارش مي گفت پارتي بازي براي شماآمپول مي زنه ، مال بقيه مريضا رو از رو لپشون مي زنه

اميدوارم يه اتفاقي تو زندگيم بيافته كه همه چيزو عوض كنه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 11:55  توسط نازمنگولا  | 

از صبح تا حالا ده بار اومدم آپ كنم ولي نتونستم. خوب ديگه اينجا جاي هر حرفي نيست. شايدم از اول نبوده، نمي دونم.

اما تا جايي كه بشه مي گم. چند روزه دارم به اين فكر مي كنم كه اين ۴ سال زندگي مشترك ما مي تونست چقدر شيرين تر و شادتر باشه. چقدر مي شد پر آرامش تر باشه.

۴ سال از بهترين سالهاي زندگيمون، از جوونيمون گذشت. خدا خيلي چيزاي خوب به ما داد كه از همه بهترش يه دختر ناز و باهوشه. خدا به ما همديگرو داد و ...............

تا قبل از ازدواجم همش درس بود و دلهره امتحانها ،دبستان...........راهنمايي..............دبيرستان...........دانشگاه..........دانشگاه

تلاش براي بهترين بودن ، سالم بودن تو اجتماع، شاگرد اول بودن، شاد بودن

غم به خودم راه نمي دادم، نمي دونم شايد خدا رو شكر غمي نبود.

استرس زندگيم، استرس امتحانها بود.

همه به بچه هاشون تو هر كاري مي گفتن از فلاني ياد بگير.

بعدشم شاهزاده با اسب سفيد بدون انتظار بنده اومد و تا بيام بفهمم چه خبره منو با خودش برد.

خيلي زود فرشته زندگيمونم بدون هيچ انتظاري اومد و ما رو عاشق خودش كرد.

توي اين چهار سال خيلي تلاش كرديم و خدا هم ازمون كم نذاشت، ولي من توقعم بيشتر بود.

مي تونستيم شادتر باشيم، مي تونستيم بيشتر از وجود همديگه و فرشته كوچولومون لذت ببريم ولي نبرديم. چرا؟ تو مي دوني؟كي مانعمون شد؟ كاش...........................

چقدر الان دلم يه همدل يه همزبون مي خواد. يادش به خير. نمي خوام ناشكري كنم.

آخه چرا چيزي رو كه راحت مي تونيم داشته باشيم و نخوام . مي خوام خيليم مي خوام . من تو رو كه خوبي ، بهترين مي خوام، پر انرژي، پر شادي.

هيچ وقت تو زندگيم حسادت نكردم و حسرت نخوردم به كسي. اهل چشم و هم چشميم نيستم. ولي تازگيا به كسايي كه سرشون تو زندگي خودشونه و همه هم به فكرشونن حسرت مي خورم. حالا اگه حتي مشكلات كوچيكيم تو زندگيشون باشه.

الان مامانم زنگ زد گفت دخترم نشسته صلوات مي فرسته مي گه مامانم زنگ بزنه. خلاصه با هم كمي حرف زديم و من پر شدم از انرژي.

مي دونين بدون اغراق مي گم شايد چند سالي بيشتر نيست فهميدم كه يكي از بهترين پدر و مادرهاي دنيا رو دارم كه عاشقانه دوستم دارن.

مي دونم كه يكي از بهترين همسرهاي دنيا رو دارم.

يكي از بهترين بچه هاي دنيا رو دارم.

ولي من بازم بهتر و بيشتر مي خوام خدايا خودت مي دوني حرف دل اين چند سالم چي بوده . يه جورايي بازم اميدوار بودم مرور زمان همه چيزارو درست مي كنه ولي با يه اتفاق تازه همه اميدام .......

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 14:21  توسط نازمنگولا  | 

۱-اول اينكه يكي از دوستاي خوبمون يه وبلاگ يواشكي واسه خودش زده كه بتونه حرفاي دلشو اونجا بزنه. فكر كنم خيلي چيزا بتونيم اونجا ياد بگيريم. من كه عاشق وبلاگ يواشكيم. البته وبلاگ يواشكي خودم كه اينجا باشه توسط نيروهاي داخلي لو رفته

اينم وبلاگ دوستمون سارا

۲-وبلاگ دختريم با عكساي جديدش به روز شد.

واي الان رفتم وبلاگ بهانه ، چقدر قشنگ حرفهاي دل اين چندوقت منو زده.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 11:7  توسط نازمنگولا  | 

۱- اول اينكه امروز چهارمين سالگرد عروسيمونه خودم به خودم تبريك مي گم. امسال انگار سوت و كوره صبح كه با شوشو صحبت كردم يادش رفته بود.البته واسه كادو نمي گم چون تو مسافرت خريد كرديم و به يادمون هم همش بود چون ماه عسلم رفته بوديم كيش .

البته ديشب مامانمينا و برادرمينا دو تا تيكه كريستال خيلي ناز بهمون كادو دادن .

۲-دوم اينكه دوستان عزيز آزاده جون و نگين جون منو به بازي دعوت كرده بودن اينم جواب من

اول: صبرم كمه

دوم: زود خر مي شم

سوم: از تنهايي متنفرم

چهارم: از سكوت متنفرم

پنجم : خيلي پرچونم

منم عطيه عزيز و لولي جون و  حالا همين بسه ديگه  دعوت كردم آخه انگار همه دعوت شدن

۳- مسافرت خيلي عالي بود ولي كارام مونده

جاتون خالي چهار روز كيش بوديم ديگه جت اسكي و پارك دلفينها و شانديزو حسابيم خودمونو خجالت داديم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 11:23  توسط نازمنگولا  |