من كه از اول مي دونستم از موتور افتادن داداش شوشو الكيه، از قبل هم مي گفتن كه افسردگي داره.
چون خيلي لاغر شده بود.
شوشو ديروز دوباره بي خبر رفته بود اونجا، منم كه حسابي اعصابم از اين قايم موشك بازيها بهم خورده بود ديگه جوش اورده بودم. يه آرام بخش خوردم. شوشو اومد و ................
خلاصه فهمیدم مشکل بدی براش پیش اومده
دلم براش مي سوزه ولي اين پسره تو اين چهارسال بعد عروسيمون همش گند زده به حال ما.
بيشتر از نصف دعواهاي ما سر اونه.
تا وقتي حقوق نمي گرفت شوشو هميشه زير پر و بالشو مي گرفت. توي يه شهر ديگه درس مي خوند. اكثر وقتا كه مرخصي بود تو خونه شوشو بود حتي بعد از ازدواج ما تا زماني كه مامانشينا بيان تهران خونه ما بود. اصلا خونه مامانشينا نمي رفت.
بعدشم كه ديگه خودش حقوق بگير شد و دنبال كار خودش. بازم هروقت زنگ مي زنه مي فهميم كه يه كاري داره وگرنه زنگ نمي زد.
حالا حرص من از اين مي گيره كه شوشو مي گه من به جاي خونه خريدن و تو قرض و قسط افتادن كاش كمتر گرفتار مي شدمو مي بردم مي گردوندمش و خرج اون مي كردم شايد اينجوري نمي شد!!!!!
نمي دونم اين چه اخلاقيه هر اتفاق بدي براي خانوادش بيافته خودشو مقصر مي دونه. البته تو گوششم از اول خوندن. داييش فوت كرده بود مي گفت كاش من بيشتر بهش رسيدگي مي كردم. حالا به خدا حداقل من تو آدماي دورو برم نديدم كسي به اندازه شوشو به فكر خانواده اش باشه.
هيچ وقت يادم نميره حامله بودم تا يه اتفاقي تو خونشون ميافتاد زنگ مي زدن به شوشو . يه بار گفتم يا نرو يا منم ببر اشك مي ريختم با شكم گنده. من و گذاشت و رفت. از اين اتفاقها زياد افتاده . هميشه وقتي خواستنش تو هر شرايطي جلوي من وايساده و حاضر بوده.
حالا اصلا بابا پدر و مادر ايشون حي و حاضر و سلامتن به خدا.
تازه اگه خونه اي خريده و عوض كرده من جورشو كشيدم و صرفه جويي كردم و كار كردم. اگه خودش تنها بود كه نمي تونست از اين كارا بكنه. يعني من برم كار كنم خرج زندگي كنم كه ايشون بتونه خرج خانوادش كنه!اونم كسايي كه خودشون دارن.
از نظر زمانيم به خدا براي ما وقت نداره. سرتاسر تابستون پدر و مادر من دخترمو پارك مي بردن. شايد اين آقا جمعا ده بارم بچه شو پارك نبرده باشه.الان از اول سرما يك بار نتونستيم ببريمش تفريح.
هيچ وقت نمي گه پول داشته باشم جبران صرفه جوييها و نخواستنهاي تو رو بكنم.
حس مي كنم اين ذهنيتو از اول تو سرش فرو كردن كه تو نسبت به همه مسئولي. فكر مي كنم بايد بره پيش يه مشاور. خودمم هم.
اگه يه مشاور خوب توي اين زمينه سراغ دارين خواهشا بگين.
در عجبم از مامان شوشو كه تو این شرایط بازم دست بردار نيست. دو شب پيش خونشون بوديم داشت با ارغوان بازي مي كرد ، مي گه خوب شد اين لباش باريك و قشنگ شدا.(حالا لب من تقريبا كلفته و تا حالا هم كسي نگفته زشته و خودمم دوست دارم)
راستي فردا مي رم مسافرت نيستم تا سه شنبه .![]()
اين در حاليه كه برادر بزرگتر ايشون كه منزلشون هم دوقدمي مادرشونه در خانه استراحت مي كردند. البته ناگفته نمونه كه كمي از هفته گذشته سرما خوردگي داشتن.
دفعه قبل هم كه ايشون به من دروغ گفته بودن در راستاي خدمت به خانوادشون بوده( شايد ماجراشو يه وقت گفتم از اين مسخره تره).
من مخالف خدمت به خانواده نيستم ولي جايي كه ضرورت داشته باشه و يك طرفه هم نباشه، اونم تو محل كار.
مادري كه همه مراسم و مهمونيا رو شركت مي كنه و حالش خوبه، هنوز پنجاه سالش نشده ، هر وقت ما رو مي بينه يا تلفني باهاش حرف مي زنيم زمينگيره و از درد كمر مي ناله.
شايد باور نكنين ولي الان چهار ماهه كه يه شام يا ناهار ما رو نگفته، ما هم بعد از شام مي ريم مي بينيمش.
حالا ما هيچي آخه يه مادر دلش نمي خواد يه محبتي به پسرش بكنه.به قول دخترم يه انرژي به بچه اش بده.
والا نمي دونم اين الان اينجوريه پير بشه چي مي خواد بشه.
دلم مي خواد بهش زنگ بزنم بگم با اين تلفنهاي شما اگه كوچكترين مشكلي تو كار پسرتون پيش بياد حمايتش مي كنين ؟، خرج زن و بچه اش و شما مي دين؟.
بابا با اين وضعيت مملكت و كار پاي بچه تون رو پوست پيازه. خودش كه.............
ولي حيف كه نمي تونم از اين كارها بكنم. فقط بايد حرص بخورم.
خودشون مي دونن يه ماهه عروس بودم كه توي خونه مجردي شوشو زندگي مي كرديم. شوشو زودتر رفته بود سر كار و من داشتم آماده مي شدم كه برم ديدم در مي زنن.
منم چون تنها بودم و مي دونستم كسي قرار نيست بياد درو باز نكردم و يه دفعه ديدم با مشت و لگد دارن در و باز مي كنن. رفتم دم در ، صاحبخونه(يه پيرمرد) بود با پسرش كه كلي دري وري گفت و اومد تو.
ديگه وقتي رفتن داشتم از ترس مي مردم. ولي به شوشو تا نياد خونه چيزي نگفتم كه به كارش لطمه نخوره.
نمي دونم شايد من اشتباه مي كنم . نازايي كه من بايد بكنم ،مامانش براش مي كنه.
بازم مي گم به نظرم تقصير خودشه
براي خودشو كارش و.............ارزش قائل نيست ديگرانم همينطور .
دوستم داره مي ره مكه بهش مي گم من هيچي نمي خوام فقط به خدا بگو شوشو بزرگ بشه و منطقي و قوي كه نتونن سرش سوار بشن.
خدا كنه اگه خير باشه سر بگيره.
البته الان يه كم حالم گرفته شد. يه دفعه شوشو زنگ زد و گفت داره مي ره يه جلسه يه ساختمونه ديگه. يك بار كه اين حرفو بهم زد بعدا فهميدم(يعني خودش گفت) كه دروغ گفته و دنبال كار ديگه اي بوده. از اون به بعد هر بار كه اين حرفو مي زنه حس مي كنم الكي مي گه و دلهره مي گيرم.
اصلا تحمل كوچكترين دورنگي و از طرف اون ندارم. همون دفعه هم به دلم افتاد كه داره الكي مي گه.
ديگه اينكه دعا كنين ما از زير بار بدهيهاي خريد اين خونمون كه ۱۰ ماه ازش مي گذره در بيايم. ديگه دارم كم ميارم . دلم يه عالمه مسافرت و گردش و تفريح و خريد مي خواد.
اين آقا با يه خانومي عقد كرده بود و بعد از مدت كوتاهي جدا شده بودن.
ازش پرسيدم : چرا از هم جدا شدين؟
گفت: حرفايي كه قبل از عقد مي زد با كارهايي كه بعدش مي كرد خيلي متفاوت بود.
پرسيدم: مثلا؟
گفت: مثلا تو دوران آشنايي ازش پرسيدم تو عصباني مي شي چي كار مي كني؟ گفت هيچي مي خندم. من گفتم من اگه عصباني بشم سفره و ظرف و خودتو همه رو پرت مي كنم تو حياط.
خلاصه گذشت و بعد از عقد يه موضوعي پيش اومد و اين خانوم عصباني شد ديگه من و هر چي بود پرت كرد تو حياط(البته منظورش از پرت كردن قباهت كارايي بود كه انجام مي داد)
مي دونيد نا خوداگاه بدون اينكه لحظه اي مكث كنم چه جوابي بهش دادم
گفتم : اون به تو دروغ نگفته، فقط تا اون موقع كه تو ازش پرسيدي اصلا عصباني نشده و حسهاي خيلي خفيف تري رو به جاي عصبانيت گرفته ، خداييش من خودم الان مي فهمم كه قبل از ازدواج اصلا معني عصبانيت و افسردگي و استرس و نمي فهميدم.
البته سوء تفاهم نباشه خيلي از شاديها و ........(سانسور) رو هم معنيشو بعد از ازدواج فهميدم.
اينا رو چرا گفتم؟ چونكه تو هفته گذشته از دست كارها و برخوردا و توقعات شوشو خيلي عصباني شدم و قاط زدم و ديگه اشك و داد و بيداد.
آخرشم يه قرص آرام بخش و خواب آور قوي خوردم و ديگه مغزه از كار افتاد و خوابيدم.
به اين نتيجه رسيدم كه به جاي اينهمه حرص خوردن از اين به بعد هر وقت ديدم دارم حرص مي خورم و تحملم طاق مي شه همون موقع قبل از قاطي كردن اين كارو بكنم.(البته يه چنين حالتهايي برام ممكنه خيلي دير به دير اتفاق بيافته نرين هر روز از اين قرصها بخورين معتاد شين)
جالب اينجاست كه انگار مغز آدم كه تا چند دقيقه قبلش به شدت مشغول فعاليته كاملا از كار ميافته.
مثلا اون شب من دخترم و برده بودم دسشويي اصلا يادم نبود.
البته فرداشم تقريبا خمار بودم. دعوام نكنين حس مي كنم براي من كم تحمل ضرر اين قرصها كمتر از ضرر اون حرص و جوشا باشه.
خوب گفتم دوباره بيام سر اين موضوع.
اول از وضعيت خودمون بگم. ما وقتي با هم آشنا شديم هر كدوممون سه سال سابقه كار داشتيم با پس انداز اندك.
نمي خوام شعار بدم ولي اون موقع وضعيت مالي طرفم جزو آخرين فاكتورهام بود.
شايد به خاطر اين بود كه با اين كه پدر و مادرم از نظر مالي از قشر متوسط جامعه بودن ولي هيچ وقت نذاشته بودن ما مشكل مالي داشته باشيم. منم بچه پر توقعي نبودم و تا اون زمان بيشتر سرم تو درس و مشق بود.
خلاصه بعد از مراسم عقد همه جوره با هم همراه شديم و اولين كارمون خريد يه آپارتمان كوچولو بود.
تا الان كه تقريبا ۴ سال از ازدواجمون مي گذره ۳ بار خريد و فروش خونه كرديم . خوب خودتون مي دونين كه براي ما حقوق بگيرا اين كارها ميسر نمي شه جز رفتن زير بار كلي قسط .
خداييش تو اين مدت دوتامون خيلي با هم همراه بوديم و به يه حد قابل قبولي رسيديم.
الان دو سوم درامد من در جا به خاطر وامهايي كه گرفتم از حقوقم كم مي شه.راستي بعضي دوستان فكر كرده بودن منظورم از پست قبلي اينه كه نمي خوام برم سر كار . نه واقعا نه مي تونم نه مي خوام.
اينا رو گفتم كه فكر نكنين كه دليلم براي يه چنين تصميمي ، عدم همراهي با شوشو و خودخواهي منه، چون اگه پس اندازيم داشته باشم در نهايت صرف راحتي و آسايش خانواده سه نفرمون مي شه.
دلايلي كه براي استقلال مالي آقايون و تامين كليه هزينه هاي خونه از طرف اونا دارم ايناست:
۱- دور و ور خودمو كه نگاه مي كنم اكثر خانومهاي موفق توي اجتماع(البته تو نسل قبلي ما) يا مجردن يا متاركه كردن يا شوهراشون چند سرو گردن از خودشون پايين ترن و بي مسئوليت، كه من اينو نمي خوام.
۲- خانومها از نظر ذاتي دوست دارن كه همسرشون براشون خرج كنه و به اين موضوع افتخار مي كنن. من شخصا يه پالتوي ۵۰ هزارتومني رو كه همسرم برام بخره از پالتوي ۵۰۰هزارتومني كه خودم به راحتي مي تونم بخرم بيشتر دوست دارم. لطفا خانومهاي مجرد تعجب نكنن چون اين موضوع قبل از ازدواج براي خود من قابل درك نبود.
۳- آقايون هم از اينكه بتونن خودشون به عبارتي نون مايملكهاشونو
۴- استقلال مالي آقايون باعث مي شه خانومها كمتر تو مسائل مالي اونها دخالت كنن . خوب معلومه كه ما اگه بخوايم پولمونو در اختيارشون بزاريم مجبوريم تو مخارج انجام شده نظارت كنيم
آخرشم بازم بگم اصلا منظورم نيست ما خانومها كه وقتمونو بيرون خونه مي ذاريم پولمونو براي خودمون حيف و ميل كنيم بلكه بايد يه جوري براي خانواده سرمايه گذاري كنيم چون حداقل پيش بچه خودمون مسئوليم كه بي مادري رو تحمل كرده
كارگر من هم قبل از آهنگرا اومد و طبق سفارش قبلي برام سبزي خوردن و پياز نگيني شده و ترشي و بادمجون سرخ شده اورد و خودش سريع مرغها رو شست و با پيازهاي آماده بار گذاشت و سوپ جو رو هم بار گذاشت و برنج و شست و خيس كرد. منم سريع هويج رنده كردم و ريختم تو سوپ. بادمجونها رو هم چيد توي ماهيتابه و رب و اينا زد و............................كارهاي تميزكاري خونه رو شروع كرد و وسط كاراش سالاد و ميوه رو هم آماده كرد و كلي هم با من درد و دل كرد.
ديگه منم پابه پاي اون داشتم تو آشپزخونه جمع و جور مي كردم و بالا سر غذاها بودم![]()
ديگه ايشون كه رفت منم كمي استراحت كردم و مامانم ساعت شيش اومد برنجم و دم كرد و مرغ و بادمجونا رو كشيد تو ظرف گذاشتمشون تو فر كه راحت باشم![]()
ديگه منم لباسم و تنم كردم و آماده شدم و مهمونا كم كم رسيدن.
سر شام هم جعفري و خامه رو آماده كردم دادم مادر شوهر سوپ و بكشه و برنجم دادم خاله شوهر بكشه و سفره رو هم با كمك شوشو و دخترخاله هاش و جاريم انداختيم و البته من هم مرغ و بادمجونها رو تو ماكروفر گرم كردم![]()
ديگه همه كلي از غذاها تعريف كردن، سوپ كه اصلا فكر نمي كردم كلي خورده شد و ............
ديگه بعد از شام هم همه تو جمع كردن سفره كمك كردن و من و شوشو هم ظرفها رو چيديم توي ظرفشويي.
خلاصه شوشو خيلي خوشحال بود از مهموني و كلي هم از من تشكر كرد و منم از خوشحالي و رضايتش كلي خوشحال شدم.
البته نمي دونم واقعا با اينكه همه كارها رو برون سپاري كرده بودم و خودم مديريت و نظارت و به عهده داشتم ولي چرا از صبح تا شب رو پا بودم و شب كمر درد گرفتم![]()
البته خيلي زود با استراحت خوب شدم.