تبليغاتX
نازمنگولا
راستش چند وقتيه تو وبلاگهاي مختلف موضوعهايي در مورد چگونگي مشاركت خانومهاي شاغل در مخارج خونه خوندم كه به نظرم جالب بود.

خودمم خيلي وقتها به اين موضوع فكر مي كنم. من و شوشو تا حالا كه پشت به پشت هم حركت كرديم و از صفر زندگيمونو ساختيم. البته به نظر من از زير صفر به صفر رسيديم. حالا به جايي رسيديم كه ديگه دوست دارم همه مخارج رو شوشو انجام بده. فكر مي كنم تو فرهنگ ما كه نمي تونيم ازش كاملا جدا بشيم اينجوري بهتره. وقتي من و شوشو با هم ازدواج كرديم هر كدوم سه سال سابقه كار داشتيم كه شوشو هم به دليل اينكه مجردي زندگي مي كرد نتونسته بود پس انداز زيادي داشته باشه.

تو برخوردامون فهميدم كه آدم با وجوديه و چون جوون هم هست مي تونيم دوتايي به دور از منت ديگران زندگيمونو بسازيم. تو اين چهار سال ۳ بار خونه خريد و فروش كرديم ، شوشو هم ۲ بار كار عوض كرد.

الان يه حسي بهم مي گه ديگه بسه ، خودتو بكش كنار، اين ديگه وظيفه اونه كه زندگي رو اداره كنه و اينجوري مقبوليتش هم پيش تو و هم ديگران بيشتر مي شه. ديگه اينجوري تو هم كمتر تو كاراش دخالت مي كني و................................

تا اينجارو داشته باشين بايد برم تابعد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 13:58  توسط نازمنگولا  | 

سلام سلام

اولندش كه سرما خوردم

دومندش كه من تنبل فك و فاميل شوشو رو پنجشنبه دعوت كردم خونمون. خيلي وقته مي خوام يه مهموني بدم دعوتشون كنم ولي منتظر بودم مادر شوهر جان بعد از ۳ ماه ما رو شامي ناهاري دعوت كنه بعد بنده اقدام كنم كه نشد و بنده اين كارو كردم.

سومندش كه زندگي كماكان مي گذرد و خدا رو شكر بدك نيست.

چهارمندش دلم خيلي مسافرت مي خواد، امروز يكي از همكارها براي عيد پيشنهاد سفر تركيه با قطارو داد. كسي تا حالا رفته ؟ با بچه حدود ۳ سال سخت نيست؟

همين ديگه تا بعد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 10:53  توسط نازمنگولا  | 

خوب خدا رو شكر كه زندگي دوباره عشقولانه شد زياد نگران نباشيد

اما مي دونين دليل ناراحتي شوشو چي بود؟ روز يكشنبه پاي تلفن وقتي من اومدم خونه بهم گفت رختها رو از روي بالكن جمع كن ظرفها رو هم از تو ماشين ظرفشويي. منم گفتم خستم مي خوام كتاب بخونم.

خلاصه وقتي شوشو اومد من داشتم ظرفها رو جمع مي كردم و سوپ خوشمزه مي پختم. شوشو هم طبق معمول فوري كنترل تلويزيونو برداشتو جلو تلويزيون دراز كشيد. منم كه لباسم مناسب نبود نرفتم رختها رو جمع كنم.

بعدشم سوپو نخورد و براش پيتزا داغ كردم.

خلاصه مي گه چرا به كارايي كه من گفتم عمل نكردي منم بهم تو اين مواقع خيلي بر مي خوره. اصلا دلم نمي خواد كوچيك ترين كاري براش بكنم، حتي غذا بپزم.

به نظر من زن  شوهرهايي كه هر دوشون تو محيط خارج خونه براي زندگي زحمت مي كشن ،تو خونه جفتشون بايد احساس مسئوليت كنن. كار خونه مال يك نفر نيست. كارهاي بچه كه طبيعتا به خاطر حس عاطفي بين مادر و فرزند ۹۰درصد به عهده مادره. آشپزي هم كه تو خونه ما كاملا مال منه.

پس بقيه كارها تقسيم. يا اگه نمي شه بايد هزينه كرد و از كارگر استفاده كرد.

يا اگه يه نفر تقبل كرد كاري رو انجام داد ،تبديل به وظيفه نشه  و ازش تشكر بشه.

ما قبل از به دنيا اومدن ني ني حتي تا يكماه قبلش جفتمون تا ديروقت كار مي كرديمو معمولا با هم ميو مديم خونه. اما حالا من به خاطر وروجكم زود ميام خونه . حالا شوشو چند وقته كه هي از من گزارش كار مي خواد. بعدشم كه ساعت ۸ مياد خونه مي گه من خيلي خسته ام. انگار من هميشه خانه دار بودمو از كار خبر ندارم. به خدا من الان كه زود ميام خونه و با وروجك سر و كله مي زنم بيشتر از اون موقع ها كه مي موندم سر كار خسته مي شم.

بعدشم ازش توقع ندارم، مني كه دوشادوشش تا حالا تو همه مشكلات بودم و پشتشو خالي نكردم، اين حرفها عذابم مي ده. بدم مياد بهم اينجوري نگاه كنه. وقتي اين حرفها رو مي زنه دست و دلم نمي ره هيچ كاري بكنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 12:37  توسط نازمنگولا  | 

ديروز تولدم بود و من منتظر يه سورپرايز از طرف شوشو

جمعه منو برده بود و يه عطر خوب برام كادو تولد خريده بود. منم روز قبلش بهش گفتم برام كيك نخر به خاطر چربي خونم، ولي فكر نمي كردم حرفمو گوش كنه

خلاصه ديروز رفتم خونه به سختي در حالي كه دخترم كلي گريه مي كرد كه بيا پيش من بشين خودمو خوشگل كردم و منتظر اومدن شوشو شدم. به دخملمم گفتم بابا الان مياد برامون كيك مي خره و تولدمه.

خلاصه شوشو اومد و  تبريك گفت و رفت حموم و اومد گفت بريم بيرون .

خلاصه رفتيم يه كبابي نزديك خونمون و شام خورديم و رفتيم پارك لاله و ديديم اصلا يه خانواده هم نيست . تو راه برگشت داشت مي رفت سمت بستني فروشي تو سعادت آباد كه من گفتم برام بده كه كمي ناراحت شد و گازشو گرفت به سمت خونه. تو مسير رفت و برگشت هم كه طبق معمول زياد با من حرف نزد.

نزديك خونمون مامانينا و برادرمينا رو ديديم كه مي رفتن پياده روي. گفتن هرچي زنگ زديم موبايلو جواب ندادين مي خواستيم يه سر بيايم خونتون.

خلاصه اونام اومدن و مامانم و بابام برام يه شلوار لي گرفته بودن و  خانم برادرم هم يه كيف خوشگل.

ديگه وقتي كه رفتن داشت برنامه نود مي ديد بهش گفتم بيا پهلوم  تولد بشيم.

گفت: ساعت دوازده گذشته تولدت تموم شده

بعد از ده دقيقه مي گه بيا پيشم بابا تولدت تموم نشده كه من كار داشتم نرفتم

خلاصه اينم از تولد ۲۹ سالگيم.

نمي دونم شايد من زياد دلم مي خواد زندگيم عشقولانه باشه، شايد زيادي لوسم

ديگه دلم نمي خواد صبحها با هم بيايم سر كار از بس تو ماشين آرومه. اصلا فكر نكنين آدم آروميه ها اصلا،با من اينجوريه. مثلا كلي وقت تو ترافيك باشيم يه كلشو سمت من نمي چرخونه.

منم كه با هيجان يه چيزيو تعريف مي كنم فقط گوش مي كنه و به ندرت نظري مي ده كه از حرف زدن پشيمون مي شم.

البته نه اينكه هيچوقت از خودش عشقولانه در نكنه ها ولي مواقعش خاصه. من دلم مي خواد بهتر از لحظات زندگيم استفاده كنم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 10:35  توسط نازمنگولا  | 

اول سلام

دوم اينكه دير نوشتم چون سرم كمي شلوغ بود.

سوم خبر جديد اينكه چربي خونم (كلسترول) حسابي رفته بالا و ديگه نبايد چيزاي خوشمزه بخورم(منم چقدر رعايت مي كنم)

چهارم اينكه تو اين دو هفته شنبه ها رفتم استخر و حسابي كيف كردم، يه چهار پنج ساعتي ورزش كردم.البته هفته اول دو روزي شديدا بدن درد گرفتم

 پنجم اينكه عكساي دخترمو گذاشتم تو وبلاگش اونايي كه آدرس دارن برن ببينن. اونايي هم كه آدرس ندارن خوب زرنگ باشن پيدا كنن. فقط اونورا مي رين اينورا رو لو ندين

ديگه اينكه .....شوشو عينكي شده ، كلي عينكش بهش مياد(گفتم يه چيزي هم از شوشو بنويسم، چه كنم شوهر ذليلم نمي تونم يه دفعه يادش نكنم)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 13:51  توسط نازمنگولا  |