تبليغاتX
نازمنگولا
قرار بود ما تو اين ماه يه مهمون كوچولو داشته باشيم ، روزي كه خبر اومدنشو شنيدم به جرات مي تونم  بگم يكي از بهترين و شادترين روزهاي عمرم بود. رو پاهام بند نبودم ، وقتي داداشيم با شوخي مسئله رو گفت با اينكه نمي خواستم نشون بدم مسئله انقدر برام مهمه ولي بي اختيار اشكم دراومد و .......

ولي كوچولوي ما افتخار نداد و سه ماه بعد دوباره برگشت پيش خدا. بازم به جرات مي تونم بگم يكي از تلخ ترين روزهاي زندگيم اونروز بود كه اشكم بند نميومد.

راستش اين داداشي ما و خانوم عزيزش حس مي كنم جسارت بچه دارشدن و نداشتن، اون كوچولو هم بدون برنامه ريزي قرار بود مهمون ما بشه كه تاقچه بالا گذاشت و نيومد.

خدايا اگه خودت صلاح مي دوني يه ني ني ناز به ما بده ، اونم دوباره بدون برنامه ريزي


راستي اين موضوع رخت شستن شوشو هم شد مسئله ها، بابا به خدا شوشو تو اين چهار سال يه جورابم نشسته چه برسه به رخت مخت.

البته اصلا هم فكر نكنين من از اون جواب ارغوان به مامان شوشو ناراحت شدم بلكه خيلي هم خوشحال شدمآخه مامان شوشو هر بار تلفني با ارغوان صحبت مي كنه مي پرسه شام چي دارين؟مامانت چي كار مي كنه؟ بابات چي كار مي كنه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 13:7  توسط نازمنگولا  | 

راستش اصلا علاقه اي به سركار اومدن ندارم.

ساعت كاريم عاليه درامدم خوبه، چپ و راست بهمون وام مي دن ، رسميم ، ولي ناراحتم.نمي دونم شايد بگين ناشكري مي كني ولي حس بيهودگي مي كنم.

دلم يه كار درست و حسابي مي خواد مثل قديم نديما. دلم كارخونه مي خواد، پروژه مي خواد، بدو بدو مي خواد. اصلا نمي دونم ديگه تواناييشو دارم يا نه؟

راستي دلم يه عالمه عشقم مي خواد. نمي دونم همش تو روابط خودم و شوشو دنبال عشق مي گردم. نمي دونم نشونش چيه؟ آره خيلي بهانه گير شدم.

كاش بزرگترا هم مثل بچه ها عشقشونو نشون مي دادن. تازگيا وروجك مياد برام قر مي ده و مي خونه :

خانوم خانوم خانوم خانوم

يه وقتايي مياد مي گه مامان بهم بگو عاشقتم، نفسمي

چند روزيه كه مريضه، نصف شب بلند شده مي گه: مامان من نمي خوام بميرم

مي گم : خدا نكنه مامان خوب مي شي

بعدش رفتم براش دوا اوردم، مي گم: بيا بخور خوب شي

مي گه : نه نمي خورم، اصلا مي خوام بميرم

مي گم : اين حرفا چيه؟

مي گه : بگو خدا نكنه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 13:18  توسط نازمنگولا  | 

چند وقت پيش تو ماشين پشت چراغ قرمز بوديم كه يك آقايي كارت ويزيت پخش مي كرد و يكي هم انداخت تو ماشين ما روش نوشته بود سركتاب و... تورات و انجيل و قران توسط شيخ............

خلاصه نمي دونم چرا كارتو ننداختم دور و .....هفته پيش شوشو داشت ماكروفر و جابجا مي كرد بزاره رو ماشين ظرفشويي كه زيرش چند تا كارت بود ، يه نگاهي كرد و كارت مورد نظر هم توش بود ،خلاصه شروع كرد به شوخي كه تو از اين كارا رو  مي كني و حالا واسه من چه دعايي گرفتيو چي كار مي كني ،منم گفتم يه دعا مي خونم تو غذات فوت مي كنمو..............

پنجشنبه شب رفتيم پارك لاله داشتيم راه مي رفتيم كه ديديم يه پيرمردي نشسته و يه تسبيح دستشو يه كتاب جلوش

شوشو گفت ببين سركتاب باز مي كنه بگو برات بازكنه ديگه ما هم شوخي شوخي نشستيم

پرسيد اسمت..........اسم مادرت و با تسبيح يه حساب كتابي كرد و يه صفحه كتاب و باز كرد و شروع كرد به خوندن

تو صحبتاش گفت كه يه زنيه كه من بايد ازش حذر كنم و پدر و مادر خيلي خوبي دارم كه نفعشون بهم مي رسه و  تو همه كارام گشايش مي شه و بعدم گفت شوهرت خيلي خوبه و اگه يه وقتايي يه ناملايمتايي داره مال اينه كه يه خانومي سحرش كرده

جالبه كه شوشو مي گفت يك بار تو دوران دانشجويي هم شوخي شوخي يكي براش سركتاب باز كرده و گفته كه يه خانومي سحرش كرده

خلاصه آخرش آقاهه گفت من دعاي ضد سحر و مهر و محبتو بگيرم كه اينكار و  ديگه نكردم.

حالا از اون روز هر چي مي شه شوشو مي گه الان سحره اثر كرد خوب حالا شما بگين من با اين شوشوي سحر شده چيكار كنم؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 12:58  توسط نازمنگولا  | 

من بالاخره يه كارگر خيلي خوب و خانوم پيدا كردم كه هفته اي يك بار بياد و ديگه به خونه صفا بده.

بعدشم رفتيم يه ماشين ظرفشويي خريديم كه البته هنوز نصب نشده. ديگه حسابي مي خوام تنبل بازي درارم.

البته مي خوام بيشتر آشپزي كنم و كمتر غذاي بيرون بخوريم، سالادم حتما هميشه درست كنم

بعدشم به دختركم بيشتر برسم.

البته اين باعث مي شه كه شوشو هم تو خونه بيكار بشه ،بايد يه فكري به حالش بكنم چون اونوقت همش مي شينه تلويزيون نگاه مي كنه.

راستي من و شوشو يه خورده عجيب غريبيم .هميشه وقتي چيزي مي خوايم بخريم من دنبال چيزيم كه با هزينه مناسب نيازمونو براورده كنه ولي اين شوشو دنبال بهترينه.

مثلا همين چند روز پيش براي خريد ظرفشويي رفتيم نمايندگي بوش .يه ظرفشويي داشت كه خيلي كامل بود و قيمتشم مناسب بود . من خيلي خوشم اومد ولي شوشو دست گذاشت رو يه مدل ديگه كه صد و پنجاه هزارتومن گرونتر بود و كلي قر و فر داشت كه از نظر من اصلا لازم نبود و بالاخره هم همونو خريد. فروشندهه كلي تعجب كرده بود و مي گفت هميشه خانوما برعكسن.

راستي چند شب پيش شوشو وروجكمو برده اون اتاق با مامان بزرگش(مامان شوشو) تلفني حرف بزنه منم تو آشپزخونه بودم . شماره رو گرفته داده دست وروجك ، بعد از سلام و احوالپرسي..............

 مامان بزرگش ازش مي پرسه :بابات چي كار مي كنه؟

وروجك : رخت مخت مي شوره.

مامان بزرگش : مامانت  چي؟

وروجك : تنبلي مي كنه.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 13:3  توسط نازمنگولا  | 

يكسال پيش براي انجام يه كاري كه خودش ايجاد يك واحدو مي طلبيد و من دوسال بود كه خودم درگيرش بودم يه نيروي صفر كيلومتر نسبتا باهوش بهم دادن.رشته تحصيليش هم رياضي كاربردي بود كه با كاري كه ما مي كرديم كاملا بيگانه بود.

چون براي اينكار واحدي ايجاد نكرده بودن ما نيروي ساعتي مجبور شديم بگيرم.

نيروي جديد تو اين يك سال به شدت پيگير كارش بود كه قراردادش درست بشه. يعني تقريبا نصف ساعتكاريشو پيگيري كارشو مي كرد.

يك بار امتحان ورودي اينجا رو داد و ما هر چي پيگيري كرديم گفتن قبول نشده . تا اينكه دو روز پيش فهميديم قسمت منابع انساني قرارداد ايشون رو براي واحد خودش بسته .

اول خيلي خوشحال شدم كه كارش درست شده ولي از امروز كه از پيش من رفته واحد جديد احساس گوشدراز بودن بهم دست داده.

يه نيروي صفر و بگير همه پيچ و خم كارو بهش ياد بده ، ابزار كارو نرم افزارهاي مختلف و نگرش كار و آشنايي با سيستم و.....................تا اومدي ازش بهره ببري منابع انساني كه بايد نيروي كار ما رو تامين كنه برش داره ببره واسه خودش.

گوشم وقتي درازتر شد كه فهميدم استخدام نيرو هم فعلا تا اطلاع ثانوي ممنوع مي باشد.

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 12:23  توسط نازمنگولا  |