تبليغاتX
نازمنگولا
مي گه :بيا پيشم ،تو نيستي خوابم نمي بره

مي گم : ازدواج بد چيزيه ها آدم به هم وابسته مي شه

مي گه : برو بابا من اصلنم به تو وابسته نيستم

من:

بعد از چند دقيقه مي گه : بيا بابا ، آخه معلومه كه وابستم ،اگه بهت بگم روت زياد مي شه

راستي واقعا وابستگي خوبه؟ كاش مي شد بدون وابستگي عشق ورزيد. ولي تا اونجا كه من ديدم وابستگي جلوتر از عشق مياد.

آيا راهي هست؟......................

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 10:5  توسط نازمنگولا  | 

اين شعرو تو وبلاگ ناهيدجون خوندم كه يه پست در موردش نوشته بود .خيلي به دلم نشست.

سكوت به خاطر آروم موندن زندگي تا كجا؟ به نظر شما اين سكوت باعث متوقع شدن بيشتر طرف مقابل و تشديد رفتاري كه ما دوست نداريم نمي شه؟

خود شما شخصا اگه يه نفر بهتون ميدون بده و در مقابل خواسته هاي غير منطقي كه دارين اعتراض نكنه بيشتر نمي تازونين و براتون كاراتون عادت نمي شه؟

من خودم تو اين چهار سال زندگي هرجا كوتاه اومدم طرفم متوقع تر شد و مشكل حادتر.

مطمئنم بچه هامونم كه بزرگ شن هم در مورد اين كوتاه اومدنا بهمون اعتراض مي كنن.

همونجور كه من الان به مامانم اعتراض مي كنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 13:0  توسط نازمنگولا  | 

تا حالا به اينجا سر زدين

داستان قشنگيه بخونين و نويسنده رو تشويق كنين تند تند بنويسه.

ما كه اين چند روز مسافرت نرفتيم ،امروز مي خوايم بريم يه باغي تو كرج كه مربوط به محل كارمه .استخرم داره و ديگه آبتني،اول خانما بعد آقايونبريم ببينيم اين چه مدلشه.

الان سر كارم ،زنگ زدم ديدم مامانم سرگيجه و حالت تهوع داره، وروجكمم راه مي ره مي گه:خدايا مامان....... رو خوب كن.

تازگيا نمي دونم از كجا ياد گرفته هي مي گه خدا منو بيامرزه،خدا تو رو بيامرزه.

فكر كنم اثر يه بار بهشت زهرا رفتنه.البته ما تو مراسم تا اونجايي كه تونستيم نبرديمش.

چند روز پيش به بابام گفته:ماماني.....مامان بزرگمه،مامان بابام ، گيه (گريه) مي كنه.

بابام:چرا گريه مي كنه؟

وروجك:آخه برادرش مرده ،منم گفتم گيه نكن بابا هست بابايي هست

بابام:

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 12:32  توسط نازمنگولا  | 

وقتي خواستم اين وبلاگو براي خودم بزنم ،چون دوست ندارم كه هيچ چيز يواشكي بين من و شوشو باشه بهش گفتم.اونم مخالفتي نكرد . اسم اينجا رو گذاشتم نازمنگولا كه يه وقتايي شوشو منو به اين نام صدا مي كرد. شب بهش گفتم وبلاگو درست كردم،گفت خيلي امروز گشتم ولي وبلاگتو پيدا نكردم،داشتيم شوخي مي كرديم تو حرفاش يه دفعه اسم نازمنگولا رو گفت . منم گفتم اي كلك به اين زودي پيداش كردي. گفت : نه بابا خودت الان لو دادي و قول داد كه يادش بره

منم بدم نمياد اينجا رو بخونه فقط چون مي دونم اذيت مي شه گفتم نخونه.

ولي خوب بازم دوست دارم اينجا هم بهش روزشو تبريك بگم و بهش بگم قلبم براش تندتر مي تپه.

بگم اگه بعضي موقع ها از دست كاراش تا سرحد جنون ناراحت مي شم و عكس العمل نشون مي دم واسه اينه كه برام مهمه و دوست ندارم قلبامون از هم دور بشه

عزيزم روزت مبارك

روز همه باباهاي مهربون و زحمتكش از جمله باباي گل خودم كه هنوز كلي زحمت براش دارم هم مبارك

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 9:37  توسط نازمنگولا  | 

بابا چقدر درد تو دلاتون هست از اين ...................

خيلي ممنون كه نظرتون گفتين ،نتايجي كه من از اين بحث مي خوام بگيرم ايناست:

ا-اول بايد بگم  كه هر كي مادر شوهر شد ،بد نيست.در اصل ذات آدماست كه خوب و بده نه عنوانشون،

بعضيا رو ديدم از اول جلوي مادر شوهر موضع گيري مي كنن و با يه ديد منفي جلو مي رن ،من خودم ديدم خيلي مثبت بود چون هيچ وقت مادر بزرگ من يعني مادر شوهر مادرم مشكلي تو زندگي ما ايجاد نكرده بود كه دليلشو بعدا مي گم.

(واسه دختر خانوما و تازه عروسا) به نظرم اول كه درست شناخت روي فاميل شوهر نداريد با احتياط عمل كنيد تا كاملا بشناسيدشون.سعي كنيد در حضورشون بيشتر شنونده باشيد تا شناخت پيدا كنيد.

توي نظرات بچه ها مي تونين مصداق مادرشوهراي خوب رو هم ببينيد ،تازگيها ملودي هم از مادر شوهرش يه چيزايي نوشته بود كه فهميدم خيلي بافرهنگ و خانومه.

۲- حالا اگه يكي پيدا شد كه احترام عروسشو نگه نداشت چي؟ به نظر من رفع كامل اين مشكل به دست اين شوشو هاست.همونطور كه آرزو جون در مورد برادرشوهرش گفت و بهانه جون درمورد برادرش .

مخصوصا آرزو جون ،خوب مادر شوهرش يه آدمه چرا رفتارش با دوتا عروس متفاوته.چون رفتار پسراش باهاش متفاوته.

در مورد خودم حس مي كنم شوهر من خيلي حساس و عاطفيه،اصلا تحمل ديدن ناراحتي مادرشو نداره و روي رفتارش تو خونه هم  تاثير مي گذاره.

مادرش برعكس اصلا عاطفي نيست و از اين حسش تو اين مدت كاملا به نفع خودشون استفاده كرده .

سر خواسته هاي غير منطقيش چندين بار با شوشو قهر كرده ،و تاثير كاراش توي خونه ما يكيش مريضي يه هفته اي پارسال من شد كه با قرصهاي آرام بخش و خواب آور قوي مثلا درمان شد.

خوب خودم فكر مي كنم مقصر اصلي شوهر خودم  كه ضعف نشون مي ده ، وگرنه اونا هيچ وقت باهاش اينجوري نمي كردن.

پدر خودم ۸ تا خواهر برادر داره ، با خواسته هاي رنگارنگ. ولي هيچ وقت تحت تاثير اونا نبوده و اين باعث شده چون اونا اثر منفي تو زندگيمون نداشتن ما هم دوستشون داشته باشيم. در صورتي كه شايد بعضياشون رو دست مادر شوهر من باشن. او نا هم هميشه حرمت ما رو نگه داشتن.

 ۳-راستي من با  اين موضوع هم كه مادر ها چون پسرشون و دوست دارن با عروسشون بدن كاملا مخالفم.مادر خودم عاشق برادرمه ، برادرم تا قبل از ازدواج سرش همش رو پاي مادرم بود ولي بعدش رو پاي زنشو مادرمم عشق مي كنه. اون مادرايي كه مي گين خودشونو خيلي دوست دارن نه پسرشونو.

۴-در مورد نظر ساروي كيجاي عزيز هم خودم چندين بار در موردش فكر كردم ولي هنوز به نتيجه نرسيدم.فكر كنم اين ديگه راه حل آخر باشه.

۵-مامان ياسين هم نظرش جالب بود ،حرف بي ربط زدن كه حرف عوض شه . منم تقريبا همين كارو مي كنم ولي بعد تو دلم بد جور مي مونه.

۶-بقيه هم كه بي محلي و جواب دادن رو راه حل دونستن كه نمي دونم مي ترسم حرمت خودمون بيشتر بشكنه ،در مورد خودم مي دونم كه روشو ندارم كه جوابهاي مستقيم بدم.

فعلا همين تا بعد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 12:10  توسط نازمنگولا  | 

ديدم يه خانمي به اسم آرزو كامنتي گذاشته و از همه راهنمايي خواسته ،گفتم كامنتشو اينجا بزارم كه دوستان اگه بتونن راه حلي بدن.

راستش عقيده خود من اينه كه عكس العمل همسر آدم توي اين مواقع خيلي مهمه.در زمينه پست قبل شوشو گفت مادرم كار بدي كرد ولي از روي منظور نگفتو فرداش دوباره از خونه زنگ زد به مامان جونش و توقع داشت من با مامانش حرف بزنمپس فرداشم(پنجشنبه) دوباره به من زنگ زد كه مامانمينا رو ببريم بهشت زهرا كه من(صد درجه بدتر )شدم كه بابا تو با اين كارات داري از مامان جونت تشكر مي كني كه با من اينكارو كرده ولي اون خيلي جدي گفت من فكر كردم با صحبتهاي من ديگه اين موضوع تموم شده

 

آرزو:

سلام خواهر لال بشن که با بعضی حرفا دل ادمو به درد میارن...میبینم این همه دل خونین ومالین اینجا ریخته درد خودم یادم میره...من چی بگم عزیزم 5 ماه پیش که امدم خارج از کشور(به خاطر ادامه تحصیل همسرم)(شوهرم 2 ماه زودتر امد بعدش من امدم)حالا من دختر یکی یدونه هستم 4 سال اول زندگیم هم توی شهرستان کوچیک دور از خانواده بودم بعدش هم قراره 4 سال خارج از کشور باشیم....خلاصه من بعد از یه پرواز 8 ساعته رسیدم شوهرم امده بود فرودگاه تا رسیدیم به مادرم ومادر شوهرم زنگ زدم که سالمم و رسیدم ولی خوا نصیب نکنه مادر شوهرم پشت تلفن منو شست گذاشت کنار که تو چرا لحظه اخر نیامدی از من خداحافظی کنیدر صورتی که من شب قبل اونجا بودم و همون جا هم خوابیدم بعدش فردا دوباره تلفنی خواحافظی کردم...بعد هم زنگ زده مامانم به جای اینکه بگه جای ارزو خالی نباشه واز این حرفاداد و بیداد که بدون خداحافظی رفته و ...حالا پدر و مادر من فرهنگی هستن و خودم میدونم چقدر از کارای اینا حرص میخورن ولی به ردی خودشون نمیارن..همسرم هم قبول داره که اشتباه میکنه مادرش ولی هیچ دقت به من حق نمیده و همیشه میگه تو باید این رفتارارو قبول کنی وبه روی خودت هم نیاری احتمالا ماه اینده یه سر میریم ایران از حالا عزا گرفتم برا نیش زبون و متلکاشون ودلشدوره دارم هر حرفی هم میزنن من مثل لالها نگاشون میکنم ولی عدوس بزرگه جواب میده هم خودش هم شوهرش برا همین میگن اون حساسه زیاد کاریش ندارن ...ولی میگن ارزو از خودمونه تعارفی نیست هر جور دلشون میخواد منو به لجن ئمیکشن توروخدااگهراهی به ذهاتون میرسه منو راهنمایی کنید دیگه خسته شدمممنون که این فضا رو در اختیارم گذاشتی تا درددل کنم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 8:41  توسط نازمنگولا  | 

شوشو پريشب اومد خونه و به دخملم گفت بيا به ماماني يه زنگ بزنيم.

بعد اومد منو صدا كرد كه برم گوشي رو از دخملم بگيرم و با مادر شوهر محترم احوال پرسي كنم.

منم رفتم گوشي رو گرفتم،

گفتم :سلام

گفت : سلام بي معرفت يه زنگ نمي زني حال مارو بپرسي خدا دو تا پسر بهت بده و دو تا عروس ناتو مثل خودت بهت بده

منم كه حالم خيلي بد شده بود طبق معمول لالموني گرفتمو يه احوال پرسي كردمو خداحافظي و.......

بعد پيش خودم گفتم كاش بهش مي گفتم خداكنه سعادت داشته باشم مثل خودم عروس گيرم بياد،

بابا ديگه چي مي خواي با اون زبونت تا حالا احترامتو نگه داشتم ،پسرتم كه تو چند سال از هيچي صاحب همه چي كردم.ديگه واقعا يه مادر چه توقعي بايد از عروسش داشته باشه.

چهار روز پيش از اين صحبت،بچمو گذاشتم خونه مادرم، ساعت ۳ از سر كار خسته رفتيم دنبالشون برديمشون بهشت زهرا (سالگرد نهم خواهر شوشو بود كه ۱۷ سالگي تو يه تصادف ...)ساعت ۱۰ شب رسيديم خونه.حالا دوتا داداشاي ديگه طبق معمول حضور نداشتن.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 12:28  توسط نازمنگولا  | 

۱-ديروز وقتي رفتم تو پاركينگ محل كارم ديدم يه ماشين جاي ماشين من پارك كرده ،منم ماشينو گذاشتم جاي ماشين همكارم كه مي دونستم نمياد.

برگشتنه جلوي در پاركينگ وايسادم كه به نگهبان بگم، نگهباني كه هميشه مودب بود با يه حالت مضطرب بهم گفت:ببخشيد خانم برو برو مديرعامل داره مياد.

انقدر بهم برخورد و به هم ريختم كه جلوي در خونه ديدم از پاركينگ اومدم بيرون چراغ ماشينو خاموش نكردم.

متاسفانه توي مملكت ما هيچ چيز براي هيچ كس به جز پست و مقام مهم نيست.

۲- محل كار ما يه برج خيلي شيك و...... توي خيابون وليعصره كه كمتر از دوساله كه بهش منتقل شديم، اما وقتي بياي توش مي بيني هر چند نفري يه پنكه جلشونه چون سيستم سرمايش و گرمايش ميليارديش جوابگو نيست. به قول يه همكار از بيرون مردمو مي كشه از تو خودمونو.

۳- آخرش اينكه دختر دوساله ما داره تو خونه واسه خودش حكمفرمايي مي كنه. نه دسشويي مي زاره ببريمش ،نه لباسشو عوض كنيم، نه گل سر به سرش بزنيم نه اصلا صداش مي كنيم جوابمونو مي ده.

پريشب ساعت دوازده شب مي گفت : چشماتو باز كن چند دفعه بهت بگم نخواب

وقتي ديد حرفشو گوش نمي دم شروع كرد به گريه شديد و چنگ زدن به سر و صورتم

منم ديگه تسليم شدم و نشستم تا ساعت دو و نيم كه خانم اراده فرمودن خوابيدن.

به نظر من خيلي خودخواه شده. الان مامانم نگهش مي داره ،به نظرتون  مهد مي تونه مشكل منو حل كنه . اينم بگم كه از نظر آموزش و ....... مامانم خيلي بهش مي رسه و كاملا راضيم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 14:39  توسط نازمنگولا  | 

هفته پيش وروجكم مريض شده بود و شب نذاشت بخوابم،ديگه فرداش از سركار كه اومدم خونه خيلي كسل بودم و دل و دماغ نداشتم.

شوشو هم زود اومد خونه ،بر عكس هميشه كه بعد از يه سلام و احوالپرسي مي ره سراغ تلويزيون ديدم داره دوروبرم  مي پلكه.

آخرش گفت: اينجوري نمي شه تو كه كسلي و سرحال نيستي نمي تونم برم با خيال راحت تلويزيون نگاه كنم

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 12:1  توسط نازمنگولا  |