تبليغاتX
نازمنگولا
ديروز شو شو منو حسابي سورپرايز كرد. يه قاب گل خيلي قشنگ نزديكي هاي ظهر برام فرستاد سر كار.

منم ديگه خيلي خوشحال شدم و .......

همكاراي خانومم مي گفتن شب مي ريم خونه با شوهرامون دعوا مي كنيم براي ما گل نفرستادن.

منم گفتم حالا انقدر چشم نزنين ما دعوامون مي شه ها.

ديگه آقاي شوشو شب اومد و ادامه ماجرا:

ما يه دوربين فيلمبرداري و يه عكاسي ديجيتال داريم كه از شما چه پنهون ،براي خريد هر كدومش كلي صبر كرديم و ............تا تونستيم بخريمشون.اونم بيشتر با اصرار و برنامه ريزي بنده.

خودتون مي دونين كه اين دوربينا چقدر حساسن و وقتي آدم يه ني ني داره به كارش مياد، منم به همين دو دليل دوست ندارم كه اونارو به كسي قرض بدم.آقاي شوشو هم كاملا از اين احساسم اطلاع داره.

حالا آقاي شوشو يه برادر ۲۰ ساله دارن،كه چند ساله كه كار مي كنه و مشكل مالي هم نداره. ولي بدجوري از اول به اين دوربين هاي ما گير داده.

حالا ديروز آقاي شوشو كه تشريف اوردن خونه گفتن كه فردا كه شب هفت داييشونه و ما مي خوايم بريم مراسم، برادر جونشون تو خونه مهموني گرفتنو دوستاشون و دعوت كردن و به ايشون زنگ زده كه دوربينا رو براش ببره و آقا هم قبول كرده.ديگه منماينجوري شدم و همه چيز به هم ريخت و شبمون خراب شد.

اين برادر آقاي شوشو هربار كه به ما زنگ مي زنه مطمئنم كه يه درخواستي داره. خداييش اون زماني كه هنوز درامدي نداشت ،ما هم اول زندگيمون بود و دستمون خالي،آقاي شوشو خيلي كارا براش مي كرد و منم صدام در نميومد ،ولي الان ديگه حس مي كنم زرنگيه.

خوب يكي نيست بهش بگه:

۱-مگه تو نبايد مراسم داييت شركت كني

۲-خوب مگه ما از اول همه چي داشتيم يا كسي برامون خريد ،ما هم زحمت كشيديم

۳-تو كه پول داري اگه انقدر دوربين احتياج داري برو بخر،

به اين آقاي شوشو هم يكي نيست بگه:

۱-آخه چرا نمي توني به ديگران نه بگي

۲-آخه يه روزم نمي شه روز ما باشه و خراب نشه

به خدا منم برادرشو خيلي دوست دارم ،و به نظرم بيشتر خود شوشو مقصر كه سياست به خرج نمي ده و باعث مي شه اون انقدر پر توقع بار بياد .

(اين آقاي شوشو با فاميلاش خيلي رودربايستي داره و نه بهشون نمي تونه بگه،بيشتر دعواهاي ما هم سر همين موضوعه)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 10:58  توسط نازمنگولا  | 

توي هفته گذشته دايي شوشو تو سن ۵۷ سالگي فوت كرد،مرد خيلي خوبي بود.

بچه هم نداشت.ولي يه زن داشت كه از صدتا بچه براش بهتر بود، حدود ده سال بود كه مريض بود،زنش بدون اينكه شكايتي بكنه به بهترين نحو ازش مواظبت مي كرد.

من بي جنبه هم تو اين چند روز كه تو مراسم بوديم خيلي اعصابم به هم ريخت ،ديشب هم كه از ختم برگشتيم دخترم سرما خورده بود و از ساعت يك تا ۶ صبح گريه مي كرد و ...........منم ساعت ۶صبح كه اون يه كمي بهتر شد و خوابيد ديگه حسابي قاطي كردم و زدم زير گريه و شوشو رو بيدار كردم و مجبورش كردم دلداريم بده.بعدش آروم شدمو يه ساعت خوابيدم و اومدم سر كار.

اينم از اوضاع و احوال اين هفته ما.فعلا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 9:40  توسط نازمنگولا  | 

اين هفته پنج شنبه رفتيم شمال و جمعه برگشتيم.

خوش گذشت ولي خستگيش به تنمون موند.

وروجكم هم خيلي شيطوني كرد و حسابي تو دريا شلپ شولوپ كرد.

اين روزا بيشتر به اين فكرم كه چيكار كنم كه شاد باشم و بيشتر بهم خوش بگذره.

مجرد كه بودم تو اين كار خيلي وارد بودم اما از بعد از نامزدي ديگه نه.

فكر كنم زيادي رفتم تو نخ شوشو ،اولين تمرين بايد اين باشه كه از نخش بيام بيرون.

خداييش مشكلات زندگي ديگرانو مي بينم ،حس مي كنم شوشو خيلي هم بد نيست فقط بزرگترين عيبش اينه كه خيلي بچه است و ...............البته هنوز نتونستم خوب بشناسمش

يه اعترافم مي كنم كه خودمم خيلي لوسم و كم تحمل

يه توصيه هم براي كسايي دارم كه هنوز ازدواج نكردن ،تو رو خدا تا يه پسري و در مقام والاي شوهر بودن قبول ندارين باهاش ازدواج نكني.

حالا مقام والاي شوهر بودن  يعني چي؟

به نظر من يعني:

۱-تكيه گاهي محكم در مسائل احساسي و اقتصادي

۲-همراه

۳-مهربون و......................

فكر كنم همه موارد تو همون مورد اول خلاصه مي شه

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 11:15  توسط نازمنگولا  | 

بازم دلمو شكست

دوباره با چند كلمه حرف تعطيليمون خراب شد

شايدم من حساسم، ولي فكر كنم به يه مشاور خوب احتياج دارم

به نظر اون ما تقريبا هيچ مشكلي با هم نداريم و تا ۸۰ درصد تفاهم داريم

اما به نظر من ........

الان بايد برم ..........كاش مي تونستم ...............

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 8:33  توسط نازمنگولا  | 

مي خواستم ببينم شما تا حالا وبلاگي ديدين كه يه آقا توش درد و دل كنه و مسائل خانوادگيشو توش بنويسه و از همسرش بگه

من در مورد خانوما زياد ديدم ولي در مورد آقايون نه،به نظر شما چرا؟

نظريه اول-آقايون مشكل خانوادگي ندارند(به عبارت ديگه خانوما خيلي گلن)

نظريه دوم-آقايون به مسائل و مشكلات خانوادگيشون بي توجه هستند و به اونها اهميت نمي دهند.(بي معرفتها)

نظريه سوم-آقايون حاضر نيستند مسائل خانوادگيشون و با ديگران مطرح كنند.

نظريه چهارم-آقايون اگه مشكلي با خانوادشون داشته باشن حرف نمي زنن عمل مي كنن.(اما خانوما چون دستشون كوتاهه فقط حرف مي زنن)

نظريه پنجم- خوب من چه مي دونم شما بگين چرا؟

عجب نظريه پردازي شدما.........

براي اين دوستمون دعا كنين كه بتونه تو اين موقعيت درست عمل كنه،از امروز صبح كه پستشو خوندم حالم خيلي گرفته است.

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 14:27  توسط نازمنگولا  |