گفتم اين مدت خيلي مظلوم نمايي كردم، يه كم عيب و ايراداي خودمم بگم
۱-تازگيا فهميدم خيلي به شوشو گير مي دم، آخه خوب اصلا حواسشو جمع نمي كنه ........تو كاراش دقت نمي كنه ..........حرف نازمنگولارو آويزه گوشش نمي كنه........خوب منم عادت كردم بهش گير بدم
و اما تصميم جديد اينكه به جز موارد حاد كه خيلي خطرناكه سعي كنم كمتر بهش گير بدم![]()
خوب چيه من گفتم كه دروغ نمي گم و واقعيت نگرم،خودم مي دونم نمي تونم اصلا بهش گير ندم ![]()
۲-هر چي فكر مي كنم مي بينم خداييش ايراد ديگه اي ندارم................آهان.........رانندگي
يكسال و اندي مي شه كه حداقل روزي يه ساعت تو اتوبان و خيابون رانندگي مي كنم...........اما هنوز پيشرفتي حاصل نشده..........بازم تو پاركينگ تصادف مي كنم..............يكي نيست بگه اينهمه اتوبان.............حداقل چهاربار تو پاركينگ محل كارم تصادف كردم.............آبرو برام نمونده.........
فكر كنم تو اتوبان و خيابون خدا خيلي هوامو داره
مامانم اون موقع فكر مي كرد كه همكارشون عجب آدم عجيب غريبيه
اما حالا كه وارد اجتماع شدم و ازدواج هم كردم ،مي فهمم دوستش چي مي گفته.
من الان اگه بلد بودم دروغ بگم هم تو زندگيم خيلي موفق تر بودم ،هم تو كارم
تو كارم چندين بار از طرف رئيسام تشويق شدم دروغ بگم و نگفتم،اگه گفته بودم الان وضعيتم خيلي بهتر بود.
تو زندگيم هم مي بينم اگه آدم دروغگو و كلكي بودم،يه زندگي رويايي داشتم و .........
وقتي مي بينم شوشو به اين راحتي حرفاي متناقض و غير منطقي ديگرانو باور مي كنه و تازه دلم براشون مي سوزونه نمي دونين چقدر خودمو مي خورم.
آخه يكي نيست بهش بگه تو كه اونارو بهتر از من مي شناسي،۲۵ سال باهاشون زندگي كردي ،چرا خودتو بازيچه دست اونا مي كني،چرا؟
آخه چرا مغزتو هر بار ري ست مي كني؟
آخه تو خيلي باهوش تر از اوني كه نفهمي ، شايد دلت مي خواد كه نفهمي،شايدم جلوي من تظاهر مي كني ، اما مي دوني كه من انقدرا آي كيوم پايين نيست ،ديگه خوب مي شناسمشون و به خاطر مقام بزرگ .................. قبولشون كردم .
ولي دوست ندارم تو انقدر ضعف نشون بدي .دوست دارم ضمن اينكه بهشون احترام مي زاري حريم خودت و خانوادتو حفظ كني.
مي دونم كه شوشو اصلا دوست نداره اين حرفارو از من بشنوه. ولي صدبار اين حرفارو با خودم گفتم.
چون مي دونم اينجارو نمي خونه اينجا هم نوشتم .
دلم مي خواست.................من و اون....................بعد از چهار سال با هم بودن................با هم ساختن از صفر تا اينجا..................با داشتن يه دختر گل كه بزرگترين نعمته............و با داشتن خيلي چيزها كه متاسفانه خيلي ها حسرتشو مي خورن......................انقدر غريبه نبوديم
عزيزم تولد دوسالگيت مبارك
حالا كه اينجا رو درست كردم ديگه انگار حرفي ندارم،يا شايد بازم اينجا هم خيلي از حرفا رو نمي تونم بزنم
مثل اينكه با خودم رودربايستي دارم
اما اينكه چرا به شوشو نمي تونستم بگم و نمي تونم بگم ؟ چون دوست نداره،
راستش شوشو بيشتر درباره مسائل كاري دوست داره با من حرف بزنه ،البته حرفاي منو شايد خودش نگفته مي دونه ولي چون جوابي براشون نداره دوست داره گفته هم نشه
يه وقت فكر نكنيد شوشو كم حرفه ها ،نه بابا اصلا ...............ولي با من اينجوريه
شايد من شنونده خوبي نيستمو همه چيرو با منطق خودم جواب مي دم ولي اون فقط دو تا گوش مي خواد نه زبون
اما برعكس من كه حرف مي زنم اون فقط گوش مي ده اما من دوست دارم با منطق باهام بحث كنه و نظر خودشو بگه
دنياي عجيبيه ،نه؟
اونوقتا ،حرف بود كه فلان دختره افسردگي گرفته و رفته دكتر بهش قرص داده و...........
ما هم كه ديگه اين خنده هاي الكي داشت كار دستمون مي داد و آبرومونو مي برد ،با هم مي گفتيم بريم دكتر قرص بگيريم يه كم افسرده بشيم الكي نخنديم.......
اما حالا نمي دونم كي و چه وقت ولي..........ديگه ازون خنده هاي الكي خبري نيست..........نمي دونم از كي......ولي دلم واسشون تنگ شده...........
ديگه مي فهمم افسردگي يعني چه،استرس يعني چه،گريه يعني چه
البته ناگفته نمونه ،بي انصافيه اگه نگم كه الان شيريني هايي تو زندگيم هست كه اونموقع نبود...........
شايدم اينا نشونه بزرگيه، يعني بلاخره من بزرگ شدم، فكر نكنم، اگه اينا نشونيشه من نمي خوام بزرگ بشم